Recently in سیاسی Category

بارها در مطالبی که نوشته ام به ویژگی ضد تبعیض جنبش سبز - بعنوان یک جنبش مردمی جوشیده از درون اجتماع- تاکید کرده ام. تبعیض، در گسترده ترین شکل و معنای آن، ویژگی سال های حکومت آقایان در کشور ما بوده. از تبعیض جنسیتی که نیمی از جامعه را شامل می شده- دقیقتر که باشیم همه ی جامعه را- تا تبعیض قومی و دینی و حقوق شهروندی که به قشرهای وسیع اجتماعی تحمیل شده است.

با اینکه بدنه ی اصلی جنبش سبز، یعنی اقشار متوسط اجتماعی و زنان و دانشجویان در میدان اعتراض بوده اند اما به نظر من هنوز باید برای جا انداختن شعار ضد تبعیض در جنبش سبز تلاش کنیم. مثلا هنوز حضور قومیت های ایرانی یا اقلیت های مذهبی در جنبش سبز کمرنگ تر از وزنه ی اجتماعی آنهاست. با اینکه طبیعی ترین جای آنها در جنبش سبز است. 

 

تعدادی از فعالان جنبش زنان که وزنه ی اصلی آنها در داخل کشور است نامه ای به آقایان موسوی و کروبی نوشته اند و ضرورت بیان صریح تبعیض جنسیتی و مطالبات زنان را به آنها یادآوری کرده اند:

از نظر حاد و عاجل بودن تبعیض های جنسیتی که شکل قانونی و نهادینه بخودش گرفته و با فرهنگ پدرسالارانه ی جامعه هم تقویت می شود و

از این نظر که زنان در صف اول بدنه ی جنبش سبز شرکت فعال دارند و هزینه می دهند.

 

به نظر من نوشتن این بیانیه از طرف تعدادی از فعالان جنبش زنان ضرورت داشت. و البته نوشتن چنین بیانیه هایی از طرف دیگر بخش های جامعه ی مدنی برای ایجاد یک دیالوگ با موسوی و کروبی هم ضرورت دارد، چون:

اولا موضع گیری های آقای موسوی و کروبی، چه آنها را از رهبران جنبش سبز بشناسیم یا نه، بازتاب گسترده ی داخلی و بین المللی پیدا می کند و بعنوان مطالبات مطرح جنبش سبز تلقی می شود. پس طبیعی است که جامعه ی مدنی تلاش کند تا این آقایان روی خصلت ضد تبعیض جنبش سبز تاکید بیشتری کنند. طبیعی است که بعنوان مثال زنان تلاش کنند تا مطالبات آنها و حضور آنها با صراحت در موضع گیری های موسوی و کروبی مطرح شود.

 

دوما اینکه در تاریخ معاصر کشور ما حداقل سه بار مطالبات زنان در سایه ی مطالبات کلی و به اصطلاح بزرگ جنبش های اجتماعی قرار گرفته است و در نهایت فراموش یا قربانی معاملات سیاسی شده است. ضرری که این در سایه قرار گرفتن ها داشته نه فقط برای زنان بلکه بطور کلی برای مطالبات مدنی اجتماعی گران تمام شده است. تجربه ی جنبش مشروطه، نهضت ملی شدن نفت و بویژه انقلاب بهمن 57 سه نمونه ی بارز این موکول شدن های مطالبات مدنی مردم به آن "آرمان های بزرگ تر" است.

 

بخصوص تجربه ی انقلاب بهمن برای زنان تجربه ی تلخ تری بود چرا که با اینکه پس از سال ها تلاش، حقوقی حداقل بدست آورده بودند، همان حقوق را هم در ماه های اولیه ی پس از پیروزی انقلاب از دست دادند. از نمونه های روشن آن، تحمیل حجاب اجباری، تصفیه از ادارات و محل های کار و بخصوص تغییر قانون حمایت خانواده بودند که تبعیض های جنسیتی را عملا قانونی و نهادینه می کردند. در برابر این از دست دادن حقوق، نیروهای سیاسی کشور از همه ی طیف های آن - از نیروهای لیبرال و ملی تا نیروهای چپ و رادیکال- بیشتر از همه سرگرم آن "مطالبات آرمانی" و "مهم" خودشان بودند. این نیروها نقض حقوق شهروندی و رشد تبعیض های مختلف- اول از همه و بیشتر از همه تبعیض های جنسیتی- را یا نمی دیدند و یا در عمل به آنها زیاد بها نمی دادند.

 

امروز پس از سی سال به نظر می رسد که جنبش سبز در درجه ی اول یک جنبش مطالبه-محور است و این مطالبات مشخص بدنه ی جنبش سبز است که حرف اول را می زند. به نظر من وظیفه ی همه فعالان اجتماعی است که مطالبه-محور بودن جنبش را تقویت کنند. فعالان جنبش زنان در بحبوحه ی انتخابات ریاست جمهوری با تشکیل گروه همگرائی تلاش کردند تا مطالبات ضد تبعیض جنبش زنان هر چه گسترده تر مطرح شود. زنان موفق شدند بخشی از مطالبات خودشان را در برنامه های وعده داده شده ی موسوی و کروبی وارد کنند. امروز هم بیانیه ی تعدادی از فعالان جنبش زنان می گوید که آن مطالبات همچنان بر جای خودشان باقی مانده اند و برای همین تاکید صریح بر آن مطالبات توسط موسوی و کروبی ضرورت دارد.

 

بعنوان یک جمعبندی من برای این بیانیه از دو جهت ارزش قائل هستم:

اول: تلاش برای پیش بردن گفتمان ضد تبعیض در جنبش سبز و ترغیب دیگر گروه های اجتماعی برای برجسته کردن این خصلت جنبش،

دوم: برای پیش بردن گفتمان مطالبه-محور در جنبش سبز و تلاش برای هر چه مشخص تر شدن مطالبات بدنه ی جنبش و دوری جستن از کلی گویی و موکول کردن حقوق برابر شهروندی به "هدف های کلی و بزرگ و آرمانی".

 

امروز که مصاحبه ی آقای موسوی را با سایت کلمه می خواندم دیدم که اشاره های آقای موسوی به جنبش زنان و مطالبات آن صراحت خیلی بیشتری گرفته است. اگر این بیانیه ی زنان به آقای موسوی و کروبی تاثیر اندکی هم بر این روند داشته، به نظر من این تلاش به هدف کوتاه مدت خودش رسیده است. اما روشن است که ما داریم از یک جنبش وسیع اجتماعی حرف می زنیم و هنوز راه درازی در پیش داریم تا گفتمان ضد تبعیض بر ساختار و بخصوص فرهنگ جنبش سبز غالب شود.

فعالان جنبش زنان با هوشیاری طرح دوباره ی لایحه ی حمایت خانواده را در مجلس دنبال کرده اند و به آن واکنش نشان داده اند.

این را به نقل از سایت کانون زنان ایران می آورم. اگر روی لینک کلیک کنید متن بیانیه و امضاهای فعالان در آنجا هست:

1200 مدافع حقوق برابر با صدور بیانیه ای نسبت به تصویب لایحه موسوم به حمایت از خانواده اعتراض کرده اند.در بخشی از ابن بیانیه آمده است :کمیسیون حقوقی و قضایی مجلس شورای اسلامی، در اقدامی عجولانه و نابخردانه مواد 23 و 25 لایحه به اصطلاح «حمایت از خانواده» را با اعمال تغییراتی بی فایده و غیر موثر برای حمایت از نهاد خانواده، به تصویب رساند. این لایحه، نه تنها از قانون 35 سال پیش یعنی قانون مصوب سال 1353 بسیار عقب تر است، بلکه قصد دارد چندهمسری مردان را قانونی کند. براساس لایحه جدید، اگر زنی مبتلا به بیماریهای صعب العلاج شود، یا شش ماه از خانه غیبت کند، یا حتا اگر به طور نمونه به دلیل صدور چک بلامحل زندانی شود، شوهرش می تواند همسر تازه ای اختیار کند. در حالی که در شرایط عکس آن، زن حتی حق طلاق هم ندارد. این اقدام در حالی صورت گرفته است که ارائه این لایحه توسط دولت وقت به مجلس، در تیرماه 1386، اعتراض گسترده مدافعان حقوق زنان و همچنین دیگر مدافعان مدنی حقوق برابر و سلامت خانواده را به همراه داشت.

---------- 

حکومتی که علیرغم ناتوانی در حل بحران های سیاسی و اجتماعی کشور، پایه را بر ماندن به هر قیمتی گذاشته است خواه ناخواه به گرداب سرکوب و دروغ و فریب در می غلتد. چرا که مطالبات مردم واقعی هستند، نداشتن اراده و عدم توانایی حکومت برای همراه شدن با خواسته های مردم هم واقعی است. حکومت اراده و توانایی پاسخگویی را ندارد چرا که بحث بر سر قدرتی است که میلیاردها دلار ثروت بادآورده ی نفت و انحصارهای بازرگانی را ارزانی گماشته گان کرده است. برای عده ای دیگر علاوه بر این میلیاردها ثروت بحث بر سر حکومتی ست که پس از هزار و چهارصد سال دراختیارشان قرار گرفته است.

 

به گرداب سرکوب و دروغ رسیده اند. اما همین دروغ های بزرگی که به مناسبت های مختلف در رسانه های دولتی و بالای منبرها فریاد می کنند عملا به جدی نگرفته شدن بیشتر خودشان منجر می شود. شاید قتل و شکنجه و تجاوز و زندان را بشود برای مدتی کوتاه به زور رسانه های دولتی و نمایش اعترافات و پارازیت و فیلترینگ و تهدید از توده ی مردم پنهان کرد - تازه اگر واقعا بشود این کار را کرد. اما این دروغ های عجیب و غریب هر روزه فقط باعث می شود که حتی طرفداران شان - آنها که هنوز رویای زندگی در یک حکومت شیعی را دارند- به پوچ بودن و دروغ بودن حرف های حکومتگران شان بیشتر از این پی ببرند.

 

حکومت آقایان به روش انکار همه چیز روی آورده است. آقایان یک چیز را خوب فهمیده اند: مطالبات مردم در این سی سال آنقدر گسترده شده که یک عقب نشینی در برابر اولین مطالبات، فقط فضا را برای مطرح شدن دیگر مطالبات فراهم می کند. خود حکومتگران بارها روشن یا در لوای حرف های دیگر، این را گفته اند. حکومت به سیاست انکار رسیده است. سرکوب و انکار. اما سیاست انکار فقط سر به زیر برف کردن است، سیاست خود کور کردن است. با سیاست دروغ و انکار همین مشروعیت ادعایی هم بیشتر از این سست خواهد شد.

 

در این دوران سی ساله سیاست های تمامیت خواهانه ی حکومتی بعضی رذالت های اخلاقی را در فرهنگ ما خلق کرده یا رذالت های اخلاقی به جا مانده از گذشته را بسیار پر رنگ تر و همه گیرتر کرده است. می شود ادعا کرد که فرهنگ زندگی دو گانه در خانه و اجتماع، فرهنگ دروغ و فریب دیگران در خیابان و محل کار در این سی ساله در فرهنگ ما راه پیدا کرده. اما مثلا فرهنگ رشوه خواری و رفیق بازی که از گذشته بوده بخاطر مشکلات اقتصادی و سیاست خودی و غیرخودی در این سی ساله از قبل خیلی پر رنگ تر شده.

امروز حکومت بخاطر ماندن، عملا حرمت دروغ و انکار را در جامعه از میان می برد. حکومتی که ادعای حکومت دینی و اخلاقی - و آنهم تنها حکومت اینچنینی - را دارد، دروغ و ریا سیاست روزانه اش است و تقریبا نمی شود سخنرانی یا مصاحبه ای را از حکومتگران -از صدر تا ذیل- شنید و دروغ و ریاکاری در آن پیدا نکرد.

 

شاید سیاست انکار نگذارد آقایان ببینند که همان تعداد آدمی را هم که با اتوبوس به میدان می آورند، انگیزه هایی بجز ذوب شدن در ولایت به خیابان می کشاند. سیاست ساندیس و کیک و غذا و اتوبوس ممکن است برای نمایش بکار بیاید اما در روزهای سخت به کمک آقایان نخواهد آمد.

گویا محمد رضا پهلوی هم مانده بود که پس آنهمه آدم پرچم بدست و هلهله گویان چهارم آبان و ششم بهمن و جان نثاران چه شدند. شاید روزی هم آقایان از خودشان بپرسند که آن امت در صحنه ی ثناگو چه شدند. این در ذات دروغ و فریب است.       

 

به نظر من جنبش سبز در کلی ترین و مردمی ترین مفهوم آن یک جنبش ضد تبعیض است. جنبش حقوق شهروندی. ضد تبعیض اندیشه ای و باورهای شخصی، ضد تبعیض جنسیتی، ضد تبعیض قومیتی و یا هر شکل دیگر تبعیض میان شهروندان. اما جنبش سبز باید فعالانه تر در طرح مطالبات ضد تبعیضانه اش تلاش کند. درچنین صورتی جنبش سبز به سطح جنبشی واقعا فراگیر در سطح ملی خواهد رسید. در همین مورد مقاله ای نوشته ام که در سایت جرس منتشر شده. چون ممکن است آن سایت برای خیلی دوستان فیلتر باشد، متن آن را در اینجا هم می گذارم.

----------

اگر بند اول بیانیه ی شماره ی 17 آقای موسوی را شروعی بدانیم برای بعضی عقب نشینی ها در یک دوره ای از جنبش سبز، مصاحبه ی آخر آقای موسوی اعلام پایان آن دوران است. در آن دوره ی پس از بیانیه ی 17 تلاش هایی شد از هر دو جناح محافظه کاران و اصلاح طلبان تا بلکه جایی در میانه به توافقی حداقلی برسند: از این طرف ریاست جمهوری احمدی نژاد را به رسمیت بشناسند تا آبروی رهبری لااقل میان هوادارنش محفوظ بماند و از آن طرف هم امید داشتند که لااقل شاید فشارها روی سران زندانی اصلاح طلب و بقیه ی زندانیان جنبش سبز کم شود و حتی آزاد شوند و به نوعی به طرف آرامش وضعیت پیش بروند یا به قول آقای رفسنجانی فتیله ها را پائین بکشند.

 

اما به نظر می رسد که در آن طرف کار، سران میلیارد سپاه و مافیای سیاسی-اقتصادی و امنیتی دست بالا را گرفته اند. به نظر من آقای موسوی در این طرف، موقعیت را خیلی خوب تشخیص داده است. آقای موسوی علیرغم خوشبینی ها و امیدهای اولیه اش امروز بیشتر از همیشه پی برده که حکومت آقایان کوچکترین عقب نشینی اش هم از روی نیرنگ یا خدعه است. بیشتر برای ایجاد چند دستگی بیشتر میان مردم و سرکوب نهائی جنبش سبز است و نه لزوما پیدا کردن راهی برای حل بحران.

 

آقای موسوی در مصاحبه ی آخرش با سایت کلمه خوشبختانه بی پرده تر حرف می زند. می گویم خوشبختانه چون حالا دیگر می شود نظریات ایشان را مثل هر آدم سیاسی دیگر نقد کرد و نقطه های قوت و ضعف اش را به بحث عمومی گذاشت. تا پیش از این هر گاه که تلاش می شد که سیاست ها و مواضع رهبران جنبش سبز نقد شود همواره این پاسخ را می گرفت که فعلا مصلحت جنبش اینجاب می کند که رهبران اینگونه سخن بگویند و موضع بگیرند. اما حالا آقای موسوی به روشنی مطرح می کنند که به نظرشان قانون اساسی مانند هر قانون دیگر قابل تغییر است. منتها ایشان فعلا بر آن هستند که مطرح کردن تغییر قانون اساسی موجب تفرقه و تشتت میان مردم می شود. من با این گفته ی آقای موسوی موافق نیستم و معتقدم بر عکس، آنچه می تواند موجب چنددستگی و دلزدگی مردم شود همین پافشاری روی عدم لزوم تغییر قانون اساسی است و یا حتی مانند آقای خاتمی تا آنجا پیش برود که بگوید "تغییر قانون اساسی خیانت" است. اما بهرحال نکته ی مثبت این است که حالا می شود درباره ی این مواضع حرف زد و آنها را نقد کرد.

 

آقای موسوی به درستی به مطالبات جنبش سبز در مورد آزادی های سیاسی و احترام به گوناگونی فکری مردم و عدالت اقتصادی اشاره می کند. بخصوص تاکید آقای موسوی روی مسئله ی عدالت اقتصادی خیلی مهم است. چون حکومت تلاش می کند تا با وابسته کردن اقشار محروم به خودش بعنوان ارباب، ارتشی از مردم محروم و وابسته به کمک های حکومتی را رعیت وار در اختیار داشته باشد. همان مردم محرومی که نامه و عریضه بدست بدنبال ماشین احمدی نژاد و دیگر مسئولان حکومتی دوان هستند. عدم تلاش لازم برای مطرح کردن و پیش بردن اصلاحات اقتصادی متاسفانه یکی از نقطه ضعف های بزرگ دوران آقای خاتمی بود. از طرف دیگر واقعیت این است که امروز در کشور ما کوچکترین اصلاحات اقتصادی با منافع میلیاردی نظامیان و شرکت های متعلق به آنها که بخش بزرگی از اقتصاد کشور را بدست دارند برخورد می کند. اما این، یعنی عدالت اقتصادی از مطالبات اصلی جنبش سبز است که آقای موسوی هم درباره ی آن بدرستی و روشنی صحبت کرد.

 

جنبش سبز بیشتر از هر چیز یک جنبش ضد تبعیض است. تبعیض میان شهروندان کشور. و به نظر من آقای موسوی که گفته ها و نوشته های اش بازتاب بزرگ داخلی و جهانی دارد باید روی ضد تبعیض بودن جنبش بیش از پیش تاکید کند. عمده ترین شکل تبعیض، تبعیض جنسیتی میان زنان و مردان در کشور است. این عمده ترین شکل تبعیض است چون نیمی از جمعیت کشور، یعنی زنان را در بر می گیرد. جنبش زنان ما بعنوان یکی از فعال ترین جنبش های مدنی، در ماه های پیش از انتخابات به یک تلاش جمعی زیر عنوان "همگرائی زنان" دست زد که در واقع تلاشی بود از طرف فعالان جنبش برابری طلبانه ی زنان، از زن و مرد، برای مطرح کردن مطالبات و خواسته های زنان. خانم رهنورد بعنوان مشاور آقای موسوی بر مهم بودن مطالبات زنان تاکید می کرد و حتی برخی از این مطالبات در برنامه ی انتخاباتی آقای موسوی هم بطور مدون ارائه شد. امروز آن مطالبات همچنان بر جای شان باقی اند. به نظر من در گفته های آقای موسوی درباره ی  مطالبات سیاسی و اقتصادی جنبش سبز به این جنبه ی ضد تبعیض جنبش یعنی احقاق مطالبات زنان کمتر توجه شده است. همه ی اینها در حالی است که در هر حرکت و فعالیت جنبش سبز، زنان در صف اول هستند و هزینه های اغلب بسیار سنگین از جسم و جان و روان شان می دهند.

 

یک نمونه ی مهم دیگر از تبعیض ها که جنبش سبز و شرکت کننده گان در آن بطور طبیعی مطرح می کنند حقوق قومیت هاست. قومیت هایی که به شکل های مختلف یعنی باور مذهبی، حقوق سیاسی و امکانات اجتماعی و فرهنگی مورد تبعیض های نهادینه شده قرار می گیرند. اگر جنبش سبز و بخصوص گفته ها و نوشته های آقایان موسوی و کروبی بتواند مطالبات مدنی قومیت ها را مطرح کند پتانسیل عظیمی را که در مردم مناطق محروم وجود دارد به شکل مثبتی آزاد می کند. مردمی که جای طبیعی شان در جنبش سبز است و امروز شاید آنچنان که باید بیان مطالبات شان را در شعارها و مواضع رهبران این جنبش پیدا نمی کنند. این پتانسیل بزرگ می تواند به هر چه فراگیر شدن جنبش سبز بیانجامد. اتفاقا تبعیض های خشن و مطرح نشدن مطالبات قومیت هاست که می تواند موجب تقویت گرایش های ضد ملی شود. وگرنه جنبش سبز بنا به خصلت خودش می تواند یک جنبش ملی یعنی فراگیر در سطح کشور باشد.

 

می توان امیدوار بود که با این مصاحبه ی آقای موسوی دوره ی اعتلای دیگری برای جنبش سبز آغاز شده. امیدوار باشیم که با هوشیاری و با چشم های باز و دل پر امید به طرف فراگیرتر شدن و تقویت هر چه بیشتر جنبش سبز مردم ایران حرکت کنیم. جنبشی که از دل مناسبات تبعیض آمیز و در واکنش به آن بیرون آمده و دغدغه ی تغییر و اصلاح را برای امکانات برابر و فرصت های برابر برای همه ی شهروندان دارد.

 

کارهای این چند روزه:

به پیشنهاد دوست خوبم سهیلا وحدتی، این کلیپ فلش را در فرصتی بسیار کوتاه تهیه کردیم برای جلب توجه افکار عمومی دنیا به اعدام های دادگاه های ایران در ارتباط با جنبش سبز مردم کشورمان.

لینک آن را در اینجا می گذارم. متن آن به انگلیسی است. اگر دوستان و همکارانی غیرفارسی زبان دارید حتما لینک را برای شان بفرستید. آدرس های تماس با مقامات حکومت ایران هم در آنجا هست که می توانند به آنها نامه یا ایمیل بدهند و به اعدام ها اعتراض کنند.  یادمان نرود که همین حالا هم حدود 9 نفر از شرکت کننده گان در تظاهرات جنبش سبز به اعدام محکوم شده اند.

http://www.aciiran.com/against_execution_in_iran_files/edam.html

 

این پیشنهاد را امروز برای دوستان فعال جنبش زنان فرستاده ام، امیدوارم به جایی برسد:

 

دوستان عزیز این پیشنهاد را با دوستان گروه زنان مطرح می کنم. امیدوارم مورد توجه قرار بگیرد و یک شکل عملی مناسب به آن بدهیم. وقتی که مصاحبه ی آخر آقای موسوی را می خواندم و درباره ی مطالبات عمده ی سیاسی و اقتصادی صحبت کرده بود دیدم که متاسفانه به مطالبات جنبش زنان یعنی نیمی از بدنه ی جنبش سبز اشاره ای حداقلی و کلی هم نمی شود.

 

من و شما محدودیت های اندیشه ای آقای موسوی را در مورد حقوق کاملا برابر زنان می دانیم. اما بهرحال یادمان هست که ایشان در برنامه ی انتخاباتی اش مسئله ی حقوق زنان را هم مطرح می کرد. مطالباتی که در واقع در تشکل همگرائی زنان مدون شده بود. این چند ماهه متاسفانه کوچکترین اشاره ای به این مسائل نشده است.

اما گفته ها و بیاینه های آقای موسوی خواه ناخواه چه در داخل و چه در خارج بعنوان مطالبات جنبش سبز تلقی می شوند و بازتاب پیدا می کنند.

 

پبشنهاد من این است که با همفکری و همکاری چند نفر از فعالان جنبش زنان یک نامه ای کاملا محترمانه و با ادبیات همراهانه و مثبت به آقای موسوی نوشته شود و مطالبات کلی زنان ذکر شود، بخصوص آنها که خیلی رادیکال نیستند در این شرایط کنونی. در سطح همان مطالبات همگرائی که در برنامه ی انتخاباتی آقای

موسوی و کروبی هم آمده بود.

 

می توان در نامه این نگرانی را مطرح کرد که با توجه به تجربه ی انقلاب مشروطه، جنبش سال های پیش از کودتای 28 مرداد و انقلاب بهمن، اینبار نگذاریم که مطالبات زنان به حاشیه رانده شود. چون آقای موسوی بارها آزادی بیان و عدالت اقتصادی را مطرح کرده است ولی به تبعیض جنسیتی اشاره ای نشده است.

 

من فکر می کنم نوشتن این نامه هم ضرورت دارد و هم می شود از کانال های خصوصی نزدیک به موسوی و خانم رهنورد تاکید کرد که حقوق زنان در بیان مواضع آقای موسوی حتما ذکر شود.

 

فکر می کنم کسانی از دوستان که ممکن است با اطرافیان آقای موسوی تماس داشته باشند می توانند همزمان بصورت لابی از راه های خصوصی تر مسئله را دنبال کنند.

 

به نظر من لازم نیست نامه ی دراز و پیچیده ای باشد. لازم هم نیست 1000 نفر امضا کنند. حتی اگر ده - بیست یا پنجاه نفر هم بعنوان نویسندگان نامه باشند می شود امیدوار بود که بازتاب رسانه ای خودش را پیدا کند و از همه مهمتر یک دیالوگی با موسوی باشد تا در طرح مطالبات و دغدغه های جنبش سبز در جهت مطالبات زنان پیش برویم به نظر من جنبش زنان می تواند و باید با رهبران یا هر چه که اسم اش را بگذارید وارد دیالوگ و لابی کردن شود. و به نظر من این زمان بسیار مناسب هم هست.

 

هدف تنها می تواند این باشد که در تمام مطالبات جنبش سبز که معمولا در گفته های آقای موسوی و کروبی می آید و بازتاب جهانی پیدا می کند، مسئله ی حقوق زنان یکی از محورهای عمده باشد.

 

و بالاخره مقاله ای هم نوشته ام درباره ی مصاحبه ی اخیر آقای موسوی که قرار انتشار آن بزودی معلوم می شود.

چند نفر از روشنفکران و فعالان سکولار خارج از کشور بیانیه ای نوشته اند در حمایت از جنبش سبز و پیشنهادهای آقای موسوی درباره ی حقوق شهروندی و انتخابات آزاد در بیانیه ی 17 امش. به نظر من پس از چند نوشته و مصاحبه ای که از طرف کسانی مانند آقای مهاجرانی منتشر شد، این بیانیه ی فعالان سکولار در موقعیت خوبی نوشته شده است.

 

گفته های اصلاح طلبان حکومتی و نزدیکان شان مثل آقای کدیور و گنجی، بنا بر مصلحت زمان که خودشان می پندارند یا طرز تفکر غیرمنسجم شان، هنوز بر پایه ی تقسیم مردم به دیندار و بی دین و مسلمان و غیرمسلمان استوار می شود. هنوز کسانی از شهروندان هستند که بر دین حق اند و خودی وکسانی دیگر بر دین باطل. برای همین هم است که بیانیه نویسان شان همه در چارچوب خودی ها می گنجند. هنوز آقای مهاجرانی از متدینین می گوید گویی جنبش سبز یک محفل شیعی است و نه یک حرکت ملی به معنی همه ی شهروندان کشور.  

 

بیانیه ی فعالان سکولار اما از آنجا که خطی مصنوعی میان شهروندان شرکت کننده در جنبش سبز نمی کشد برای همین همه کس می تواند جای خودش را در مواد آن، در پیشنهادهایی که مطرح می کنند پیدا کند. نقدی هم اگر بر این بیانیه است نقد سیاسی است و نه گفتار حق و باطل. و برای همین هم هست که دفاع و پشتیبانی از جنبش سبز همه ی ملت را در بر می گیرد. وگرنه معلوم است که آقای آرامش دوستدار حتما از نظر اندیشه مانند عباس معروفی نیست. و یا حسین باقرزاده حتما از نظر فکر و روش سیاسی با شهریار آهی خیلی تفاوت دارد.

 

آنچه مهم است این است که مطالبات جنبش سبز و شعارهای مردم در خیابان خط های مصنوعی میان آدمها نمی کشد تا بعدا بر پایه ی آن حقوق شهروندی شان را محدود کند. و برای همین به نظر من این بیانیه ی فعالان سکولار همخوانی بیشتری با روح مطالبات جنبش سبز دارد تا بعضی گفته ها و نوشته های طولانی که سرانجام به نتیجه هایی می رسند که فقط کمی با سیاست های امروز حکومت اسلامی آقایان متفاوت است.

 

از نظر سیاسی به نظر من بیانیه روی نقطه ی درستی دست می گذارد که متاسفانه، یا باز به مصلحت های زمانه یا از نظر فکری، مدام در بیانیه ها و گفتارهای اصلاح طلبان حکومتی کمرنگ می شود. نقطه ی درست همان خواست تغییر ساختاری قانون اساسی است.

 

همین ساختار قانون اساسی امروز است که منجر به این همه مشکلات بزرگ در کشورمان شده است. بدون چنین ساختار متمرکز قانون اساسی هرگز نمی توانستند با نظارت استصوابی امکان انتخاب را از مردم بگیرند. این نظارت استصوابی بتدریج گریبان خود اصلاح طلبان حکومتی را هم گرفته است. و باز بدون این ساختار متمرکز قانون اساسی هرگز نمی توانستند میلیون ها رای مردم را نادیده بگیرند و آنطور تقلب بزرگی را صورت بدهند و بعد هم با گلوله و باطوم و تبلیغات دروغ از آن تقلب دفاع کنند.

 

تازه اینها فقط دو نمونه از محدودیت های بنیادی قانون اساسی است. نمونه ی دیگرش را در مجلس اصلاح طلب ششم دیدیم که اصلاح طلبان حکومتی حتی یک قانون مبتنی بر مردم سالاری نتوانستند از آن مجلس بگذرانند. برای همین حتی اگر فکر کنیم که اعلام همین قانون اساسی می تواند طبق مصلحت زمانه برای ما حاشیه امنیتی درست کند، بالاخره مجبور به دادن وعده های بی پشتوانه به مردم خواهیم بود. به نظر من با وجود همه ی شرایط سخت و سرکوب اگر بر ضرورت تغییر قانون اساسی تاکید نشود یا خودمان را گول می زنیم و یا مردم را. وگرنه حکومت خودش هم می داند که با وجود این قانون اساسی حتی یکی از وعده های بیانیه ی 17 آقای موسوی هم قابل اجرا نیست.  

 

در اینجا فیلم گفتگوی بی بی سی است با دکتر آجودانی در مورد همین بیانیه.

من برای دوستانی که احتمالا وبلاگ مرا می توانند بخوانند ولی سایت گویا را نمی توانند ببینند متن بیانیه را می آورم در اینجا. فقط برای آگاهی بیشتر و به این امید که مایه ای برای بحث و گفتگوهای سازنده در جنبش سبز باشد.

 

هم ميهنان عزيز!

 

چند ماه پيش، مردم ايران در اعتراض به تقلب انتخاباتی رژيم حاکم به خيابان ها ريختند. اما، اعتراض هايشان نه تنها ناديده گرفته شد، بلکه با سرکوب بی امان، ريختن خون بيگناهان، زندانی کردن معترضان، و شکنجه و تجاوز وحشيانه به آنان در زندان روبرو گرديد. اين واکنش ها به شکل گرفتن جنبشی مردمی در ايران انجاميد که جنبش سبز ناميده می شود. اين جنبش را خود مردم شکل و سازمان داده اند. ماه های متمادی است که اين جنبش ادامه دارد و اکنون نه تنها در پايتخت، که به همۀ شهرهای مهم کشور تا دورترين نقطه های ايران کشيده شده است. در خارج از کشور، صدها هزار ايرانی پراکنده در چهار گوشۀ جهان، با قلم و بيان و برپا کردن تظاهرات متعدد، پشتيبانی خود را از اين جنبش نشان داده اند. مردم ديگر کشور های متمدن و دموکراتيک جهان نيز، بويژه نويسند گان، هنرمندان و سياستمداران آزاديخواه، که ناظر فداکاری ها و جانبازی های مردم ايران هستند، به حمايت از خواست های برحق اين مردم برخاسته اند، چندان که اخبار و تحليل های مربوط به جنبش سبز مردم ايران اکنون سر فصل روزانۀ رسانه های جهان شده است.

 

در چنين شرايطی است که برخی از نامداران سياسی در داخل و خارج کشور نظرها و پيشنهادهای خود را در چاره انديشی برای خروج حاکميت فعلی از بحرانی که در آن دست و پا می زند، نوشته و منتشر کرده اند.

 

ما امضا کنندگان اين بيانيه، با عنايت به رويدادها و با توجه به ويژگی های جنبش سبز مردم ايران، ضمن تاکيد برحمايت بی دريغمان ازاين جنبش ،اعلام می داريم:

 

سبز، نماد حرکت زنان و مردانی است که به درايت شهروندی رسيده اند، مردمی که پس از تجربه ای سی ساله از زيستن در نظام استبداد دينی، اکنون به بهای خون جوانان خود اعلام می دارند که ديگر نمی خواهند در قالب هيچ گونه رهبری ذوب شوند. اين مردم، با پذيرش حق دگر بودی و دگر انديشی، در عمل نشان داده اند که کثرت گرا هستند و شکی باقی نگذاشته اند که ديگر مجذوب هيچ مرام يا آيين سياسیِ تماميت خواهی نخواهند شد. آيا انصاف و وجدان بشری حکم می کند که به نام مصلحت انديشی، خواست شهروندیِ مردمی با چنين بلوغ سياسی مشروط به شرايط نهادهای قدرت استبداد دينیِ موجود شود؟

 

تاريخ نشان داده است که در روزهای پايانی هر نظام تماميت خواهی، رجالی به خيال خير و برخی برای منافع خود، راه برونرفت از بحران را در لابلای تارهای تنيدۀ نظام موجود می جويند. اما، آيا گواهی از تاريخ سراغ داريم که با جا به جا شدن صندلی ها روی کشتیِ نظامی خود کامه، آن هم از نوع استبداد دينی، از غرق شدن کشتی در دريایِ خروشانِ حرکتِ مردمی بيدار، جلو گيری شده باشد؟ آيا نمی شنويم که آهنگ درونی و قلبیِ جنبش سبز مردم ايران، صدای ناقوس پايان حکومت ولايی است؟

 

هم ميهنان عزيز!

 

ما، به عنوان بخشی کثرت باور از حاميان جنبش سبز مردم ايران، ضمن پشتيبانی از مطالبات مطرح شده در بيانیۀ هفدهم مهندس ميرحسين موسوی، با درک ضرورت زمان ولزوم همبستگی، بر اين عقيده ايم که:

 

حکومت دينی، برای حفظ خود، ميان مناسبات آزاد مردم با يکديگر از يک سو، و با جهان خارج از سوی ديگر، پرده ای ظلمانی می کشد. راه خروج از اين ظلمت، و از فقر و ستم برخاسته از آن، نخست تعيين تکليف مردم با استبداد موجود در انتخاباتی آزاد و نظارت شده از سوی مراجع ذيصلاح بين المللی، و آن گاه، برپايیِ نظامی مبتنی بر جدايیِ نهادِ دولت از نهادِ دين، در قالب اعلامیۀ جهانیِ حقوق بشر، تفکيک قوای قانونگذاری، اجرايی و قضايی، وحفظ استقلال قوه ی قضايی، با آرای آزادانۀ مردم ايران است. دل بستن به اصلاح در چارچوب نظام خودکامۀ ولايت مطلقۀ فقيه، که در قانون اساسی کنونی رسميت يافته است، دور از واقع بينی و ناديده گرفتن خواست های ريشه دار مردمی است که جنبش سبز را به راه انداخته اند.

 

بيم آن می رود که پافشاری بر اين گونه مواضع و چشم بستن بر واقعيات موجود، به عواقبی بسيار ويرانگر و خطرناک برای ميهن عزيزمان ايران بينجامد.

 

 

ماشاالله آجودانی، شهريار آهی، پگاه احمدی، رامين احمدی، فريدون احمدی، صدرالدّين الهی، نادره اويسی، حسين باقرزاده، نامدار بقايی يزدی، شهرنوش پارسی پور، باقر پرهام، رامين پرهام، محمد جلالی (م. سحر)، هرمز حکمت، آرامش دوستدار، حسن رجب نژاد، ناصر رحيمی نژاد، فتحيه زرکش يزدی، فرج سرکوهی، ماشاالله سليمی، شاهين فاطمی، سعيد قاسمی نژاد، شيما کلباسی، منصور کوشان، عبدالمجيد مجيدی، عباس معروفی، منوچهر مقصودنيا، حسن منصور، شاهين نجفی، علی نگهبان، حسين نوش آذر   

 

به نظر من جنبش سبز، بویژه در سطح کسانی مثل آقای موسوی و کروبی که شاید بتوان آنها را رهبران معنوی لقب داد، با یک مشکل بزرگ رو به روست. این مشکل در بیان روشن مطالبات و اندیشه ای است که در پس وعده ها و طرح های اعلام شده ی  آقایان است و بدنه ی عظیم جنبش سبز بطور خودجوش از آن طرح ها پشتیبانی می کند و هزینه های سنگین می دهد. این طرح ها و پیشنهادهای آقای موسوی و همکفران اش بیان کلی همان مطالبات انباشته شده ی مردم است. اما اگر اندیشه ی حاکم بر این طرح ها و مواد بیانیه ها ، اندیشه ای که در پس زمینه ی آنها نشسته، به روشنی بررسی و مطرح نشود به جایی خواهیم رسید که همه تقریبا یک چیز می گویند ولی برداشت ها و منظورهای واقعی ممکن است از اساس با هم متفاوت باشند.

 

قبل از این هم در اینباره نوشته ام برای همین کوتاه می کنم و می روم سر مطلبی که آقای فاتح از مشاوران آقای موسوی نوشته و در گویانیوز آمده است، زیر عنوان "مواضع اعلام نشده ی آقای موسوی". اگر منظور آقای فاتح آن حرف های آقای موسوی باشد که در نوشته اش نقل قول کرده، من هفت مورد از متن نوشته جدا کردم که اتفاقا همه ی آنها چیزهایی بوده که آقای موسوی بارها درباره ی آنها حرف زده است. من مواضع ناگفته ای در این نقل قول ها ندیدم. همان بیان کلی مطالبات حقوق شهروندی مردم که متاسفانه چون صریح و طبق برنامه ی مشخص بیان نمی شود معلوم نیست که منظور دقیق آقای موسوی چیست و تا کجا گسترش دارد. مثلا این گفته که: " ما چيزی نمی خواهيم جز آنچه برای آن انقلاب کرده ايم و اين نظام برای تحقق آن بنا شده. راه درست برای تصميم گيرندگان توجه به حقوق مردم و وفاداری به ارزشهای بنيادی اسلام و انقلاب است نه اتهام افکنی و خشونت و دستگيری و تک صدايی". ارزشهای بنیادی انقلاب و تک صدایی. این ها به چه مفهومی هستند؟ این نکوهش "تک صدایی" تا کجا در اندیشه ی آقای موسوی صدق می کند؟ مرز تک صدا نبودن جامعه در کجاست؟

 

از اینکه بگذریم جالب توجه است گفته های خود آقای مشاور، آقای فاتح. من نمی خواهم گفته های ایشان را هم به مصلحت اندیشی های روز نسبت بدهم. چشم و امید آقای فاتح بعنوان مشاور آقای موسوی به بالایی هاست، به همان یاران قدیمی یا به قول آقای خامنه ای به "برادران سابق". تمام کوشش آقای مشاور برای به اصطلاح سر عقل آوردن حاکم است. مشاور حتی از قول اقای موسوی نقل قول می کند: " اگر می دانستم که مسئولان امر تا اين اندازه و با اين ميزان هزينه، به کانديدای ديگر علاقه دارند، فکر ديگری می کردم". ولی یا آقای موسوی یا مشاور ایشان بیان نمی کنند که چه فکری می کردند؟ آیا اصلا در انتخابات شرکت نمی کردند؟ آیا نتیجه ی انتخابات را مثل محسن رضایی می پذیرفتند؟ بیان مطلب طوری است که گویا علاقه ی مسئولان امر که همان شخص رهبری و نزدیکان اش باشند حرف اول را می زند یا باید بزند و نه اینکه حقوق شهروندی مردم چیست. 

 

برای آقای مشاور شعارها و مطالبات بدنه ی جنبش سبز زیاد مهم نیست. یعنی تا آنجا مهم است که بتوان روی آنها با حاکم چانه زد و از بقیه ی آن مطالبات اعلام دوری و تبری کرد. از نظر مشاور آقای موسوی قدرت رهبری نباید مهار شود و تکذیب می کند که اصلا آقای موسوی چنین چیزی را گفته است. خوب اگر قدرت غیرپاسخگو به ملت چنین مطلق العنان باشد که همین وضعیتی می شود که امروز به آن دچار هستیم و آقای موسوی با وعده ی اصلاح آن به میدان آمدند.

 

مشاور آقای موسوی مطالبات جنبش سبز را بشدت محدود می کند. در نگاه ایشان نظام جمهوری اسلامی و قانون اساسی با محوریت ولایت فقیه، دو پدیده ی بدون آلترناتیو هستند. انتقاد ایشان فقط به درست اجرا نشدن قانون اساسی و نحوه ی مدیریت کشور است. مشاور آقای موسوی هنوز به روح قانون اساسی ما که بر محدودیت حقوق شهروندی و نظام دایره ی بسته ی حاکمان استوار است توجه نکرده اند.

 

البته آقای مشاور در گفتگوهای اش با آقای موسوی حتی از تکرار تحریف رسمی تاریخ کشورمان هم خودداری نمی کند. ایشان می گوید: " اگر با امير[کبیر] چنان شد، اگر با ميرزای جنگلی، اسد آبادی، فضل الله، مدرس، مصدق و کاشانی و نواب و شريعتی چنان رفت، همه و همه از سوی جريانات و کسانی بود که ملت ما عليه آنان انقلاب کرد".

یعنی مشاور آقای موسوی با اندیشه های شیخ فضل الله نوری که آنقدر ارتجاعی و ضد حقوق مردم بودند آشنا نیست؟ اندیشه های شیخ فضل الله که به صورت روشن و مکتوب موجود است. اندیشه های دکتر مصدق هم همینطور. آقای مشاور از کجا به این نتیجه رسیده است که نقش تاریخی شیخ فضل الله و نواب صفوی از یک سو و مصدق و شریعتی از سوی دیگر، یکی بوده است؟ مشاور آقای موسوی که باید بدانند امثال دکتر مصدق مورد تکفیر مشروعه خواهان و رهبرشان شیخ فضل الله بودند. شیخ فضل الله که دست آخر جانب حکومت فاسد و سرکوبگر را گرفت. کارنامه ی نواب به جز ترور مخالفان اش چه بود؟ تحریف تاریخ هم از مصلحت های سیاسی امروز باید باشد؟

من بسیار متاسفم که در هیچ جای این نوشته ندیدم که آقای موسوی به اندیشه ها و دیدگاه های مشاورشان ایرادی گرفته باشند. حتی در روشن ترین تحریفات تاریخی آقای مشاور.

 

بدون شک دیدگاه های مشاور آقای موسوی بازتاب دهنده ی بخش معین و نه چندان بزرگی از جنبش سبز است. اما من بر این باورم که این دیدگاه ها با میانگین بدنه ی جنبش سبز فاصله ی زیادی دارد. بدنه ی جنبش سبز که بخش بسیار بزرگی از آن را اقشار متوسط جامعه ی ایران تشکیل می دهند به دنبال حقوق شهروندی مردم و پایان دادن به انواع و اقسام تبعیض هایی است نهادینه شده اند، بر اساس همین قانون اساسی بدون آلترناتیو مشاور آقای موسوی.

و البته در نبود یک رهبری جمعی، امثال این دیدگاه ها می توانند بعنوان دیدگاه های کل جنبش سبز مطرح شوند. در آینده ی نه چندان دور شاید تصمیم هایی هم بدون یک رهبری جمعی سبز گرفته شود و باز به کل جنبش سبز تعمیم داده شود.

این ها مسائلی است که جنبش سبز با آن ها رو به روست و باید راه حلی برای آنها پیدا کرد.          

 

خیلی از نشانه های ترورها و خشونت های این روزها نشان می دهند که حکومت آقایان و نهادهای اطلاعاتی اش بطور مستقیم در این ماجراها دست دارند و هدفشان دامن زدن به جو خشونت است و ایجاد وحشت در میان مردم، و بخصوص در میان فعالان جنبش سبز. نمونه ی آخری این نشانه ها ترور مسعود علیمحمدی استاد دانشگاه طرفدار آقای موسوی بود.

 

آن شکل ترور با گذاشتن بمب کنار جاده ای و انفجار از راه دور اولین نشانه است. بسرعت و فقط با یکی دو ساعت فاصله تبلیغات سازماندهی شده ای در رسانه ها راه می افتد که اولا علیمحمدی از استادان ذوب شده در ولایت است. دوما وابسته به برنامه ی هسته ای حکومتی است. سوما توسط گروه انجمن پادشاهی و بدستور اسرائیل و آمریکا ترور شده است. از رسانه های خبری حکومتی تا رئیس مجلس شورا و رئیس جمهور همه در کمتر از چند ساعت این سناریو را تکرار می کنند.

 

همان چند ساعت بیشتر نمی گذرد که معلوم می شود اسم آقای علیمحمدی در پای امضای استادان هوادار موسوی بوده است. آقای علیمحمدی نه رشته اش به برنامه های رسمی حکومتی ربطی داشته است و نه اصلا وابستگی به سازمان انرژی اتمی داشته است. انجمن پادشاهی، یک گروه کوچک چند نفره در آمریکا و اروپا اصلا چنین ادعایی هم نمی کند و تازه همان خبر ساختگی حکومتی را هم تکذیب می کند.

به نظر من همین وارد شدن بالاترین نهادهای حکومتی مثل ریاست مجلس و رئیس جمهور در تبلیغات و جوسازی ها نشان از یک ستاد بحران ساز کودتایی دارد که توسط بالاترین مقامات کشور برنامه ریزی و اداره می شود.

 

پیش از این هم بلافاصله پس از تظاهرات جنبش سبز در عاشورا، یکباره تبلیغات سنگین حکومتی برای سنگین کردن جو به راه افتاد. باز هم ریاست مجلس از اولین و تندترین تریبون هایی بود که با تکرار دروغ های هتک حرمت عاشورا و شورش و مانند اینها وارد صحنه شد. عجیب است که حرفهایی که از مجلس و نماز جمعه و این یا آن سایت سرکوبگران در تبلیغ بر ضد جنبش سبز و به نفع حکومت زده می شود دقیقا مثل هم است. همان کلمات، همان عبارت ها. همان تهمت ها و همان دروغ ها. گویی همه ی تبلیغات به صورت دستوری از یک ارگان واحد صادر شده است.

 

ستاد سرکوبگران از همان شب تقلب انتخاباتی در چند جا از روی عجله و بدون در نظر گرفتن حداقل زمانی که لازم است وارد میدان شده و اعلام موضع کرده است. اولین عجله را رهبر کرد که هنوز چند ساعت از انتخابات نگذشته بود و حتی نهادهای حکومتی هم درستی انتخابات را تایید نکرده بودند، وارد شد و انتخابات را تایید کرد.

نمونه ی دیگر هجوم تبلیغاتی ضد جنبش سبز پس از عاشورا بود. بخصوص آن جوسازی رسمی جلوه دادن چند ده هزار آدم بعنوان جمعیت میلیونی. آنهم وقتی که تصاویر تلویزیون هم نشان می داد که آن جمعیت بیشتر از چند ده هزار نفر نیست.

 

و این هم نمونه ی آخری ترور آقای علیمحمدی که حرف ها و ادعاهای یکسانی از طرف مقامات و سایت ها همزمان اعلام می شود. آنهم آنقدر با عجله و ناشیانه که دروغ بودن آنها بیشتر از چند ساعت طول نمی کشد. نمی شود باور کرد که رئیس مجلس پای اخبار تلویزیون می نشیند و بعد می آید همان حرفها را از تریبون مجلس تکرار می کند.

به نظر من نشانه های ستاد بحران کودتاگران بویژه پس از ترور مسعود علیمحمدی باز هم آشکارتر شد. اگر فکر من درست باشد و این ستاد کودتایی وجود داشته باشد، خشونت بلد است، درس بی رحمی را تمام کرده است اما از آنجا که بنیادش بر دروغ و تقلب است هر بار فقط دست اش بیشتر رو می شود.

آقای مهاجرانی وزیر سابق ارشاد و از چهره های اصلاح طلبان حکومتی در مصاحبه ای با سایت جرس درباره ی بیانیه ی پنج نفر نواندیش دینی، خبر از ایجاد اتاق فکر جنبش سبز داده که گویا قرار است به "هماهنگی و جهت گیری و تبیین دقیق شرایط" برای مردم بپردازد. آقای مهاجرانی وقتی می خواهد ویژگی های این اتاق فکر را بیان کند می گوید: "البته همگی ما افراد متدینی هستیم. مسلمانیم و در جهت تبیین اندیشه اسلامی همگی کوشا بوده و هستیم". پس تا اینجا اتاق فکر جنبش سبز مهم ترین ویژگی های اش دینی بودن آن است.

 

این در حالی است که خود جنبش سبز مطالبات اش ملی و مدنی است. ملی از آن جهت که مطالبات جنبش سبز مسائل و مشکلاتی است که اکثریت مطلق مردم کشور با آنها دست به گریبان اند صرف نظر از هر دین و باوری. و تازه محدودیت ها و تبعیض های اجتماعی و سیاسی و اقتصادی سی سال گذشته که امروز به ظهورجنبش سبز رسیده بیشتر متوجه دگراندیشان بوده است. دگراندیشانی که در دایره ی "غیر خودی ها" گنجانده شده اند، دایره ای که روز به روز بر بزرگی آن هم اضافه شده است. در مورد مدنی بودن مطالبات جنبش سبز، ما اگر حتی همان پنج بند پیشنهادی آقای موسوی و یا پنج بند پیشنهادی آقای کروبی را هم معیار قرار بدهیم باز هم این مطالبات خصلت مدنی دارند. از این روشن تر، شعارهای مردم، یعنی همان جنبش سبز، در خیابان هاست. یا آقای مهاجرانی به شعارهای مردم گوش نداده است و یا اینکه اهمیتی برای آنچه مردم در خیابان ها، با وجود این همه خطر، برایش فریاد سر می دهند قائل نیست و می خواهد آن را در چارچوب باورهای خودش محدود و معرفی کند.   

 

وارد کردن دین به این عرصه ی ملی و مدنی به نظر من با اندیشه ها و دیدگاه های دو نفر از نواندیشان دینی این گروه یعنی آقایان سروش و گنجی خوانایی ندارد. آقای گنجی بارها در گفتگوها و مصاحبه های اش گفته است که جایگاه دین در حکومت نیست. آقای سروش در کتابهایش و از جمله "بسط تجربه ی نبوی- دین اقلی و اکثری" به صراحت مسائل جامعه شناسی و اقتصادی و طبیعتا سیاسی را حوزه ای این-جهانی معرفی می کند. اگر در این گفته ها و نوشته ها صداقتی هست پس چرا اساس اتاق فکر را هنوز پا نگرفته بر اساس دین و باورهای شخصی مردم قرار می دهید تا دگراندیشان از حالا جایی در آن نداشته باشند؟ آیا مطالبات جنبش سبز اخلاقی است؟ یا اینکه این مطالبات عمیقا سیاسی، اجتماعی و اقتصادی هستند.

 

امروزه دیگر روشن است که جنبش سبز طیف بسیار گسترده ای از مردم را در بر می گیرد که همه صرف نظر از باورهای شخصی شان به میدان خطر آمده اند تا خواسته های انباشته شده و نادیده گرفته شده ی مدنی و شهروندی شان را طلب کنند. چنین گستردگی را باید به رسمیت شناخت نه اینکه آن را به نفع باورها یا منافع محدود خودی مصادره کرد. به رسمیت شناختن هم باید عملی باشد نه اینکه فقط به گفته های کلی و چندپهلو اکتفا کرد. یکی از راه های به رسمیت شناختن گستردگی جنبش سبز همین می توانست باشد که امضاهای بیانیه ی پنج نفره، نشانگر گستردگی و تنوع جنبش سبز مردم باشد. آیا درباره ی این بیانیه و اتاق فکر واقعا می توان چنین ادعایی داشت؟ جای باورمندان دیگر مذاهب و ادیان، زنان و قومیت ها در پای بیانیه کجاست؟ آیا واقعا با این دسترسی آزاد به تکنولوژی در خارج کشور نمی شد در مدت کوتاهی با اضافه کردن دیگر اندیشه ها و طیف های موجود در جنبش سبز نشان داد که پیام جنبش سبز دریافت شده است؟ آیا اصلا چنین اراده ای وجود داشته است؟ با حرف های آقای مهاجرانی به نظر می رسد چنین اراده ای اصلا وجود نداشته است.

 

آقای مهاجرانی می گویند: "ما نمی توانیم نگاه به داخل و ملت ایران را فراموش کنیم. اکثریت قوی و قاطع ملت ایران دین باور هستند و روی سخن اصلی ما با آنان است". البته باید این "دین باوری" اکثریت قاطع مردم را تعریف کرد. آن دین باوری که آقای مهاجرانی از آن حرف می زند، باورهای شخصی مردم است. آنچه امروز در جنبش سبز مطرح است مطالبات مدنی همه مردم و از جمله همان مردم دین باور است. تجربه ی دینی کردن همه وجوه زندگی مدنی مردم که نتیجه اش پس از سی سال امروز به اینجا رسیده است. از طرف دیگر تکلیف آن میلیون ها شهروند ایران که ضرورتا باورهای دیگری غیر از مذهب رسمی کشور دارند در نظر آقای مهاجرانی چه می شود؟

اگر هم این حرف های آقای مهاجرانی برای مقابله با تبلیغات رسمی حکومتی در ایران است که "عده ای بی دین می خواهند دین و ایمان مردم را از بین ببرند"، که باید گفت این مقابله ی بسیار بدی است. نام این، بیشتر سیاست بازی از نوع بسیار بد آن است. به جای این نوع مقابله آیا نباید به مردم گفت که مطالبات مدنی و شهروندی آنها ربطی به باورهای شخصی یا جنسیت و قومیت ندارد؟ آیا نباید گفت یک بلوچ یا کرد سنی، یک بهائی، یک زن، یک شهروند لائیک را نمی توان از حقوق و مطالبات شهروندی اش محروم کرد؟ آن سیاست اخلاقی که آقای مهاجرانی ادعا یا آرزوی اش را دارد اینطور بهتر تحقق پیدا نمی کند؟

 

آقای مهاجرانی در مورد اینکه چرا چنین بیانیه ای در همفکری یا همکاری با نیروهای سکولار تنظیم نشده است می گوید: "کسانی که گرایش  غیر دینی دارند، سخنگویان خود را دارند. ما سخنگویان چنان جمعیتی نیستیم". آقای مهاجرانی اگر نگاهی به جمعیت معترض در خیابان ها، به زندانیان دربند و به گورهای شهدای جنبش سبز بیاندازد می بیند که مردم این چنین که آقای مهاجرانی آرزو دارد صف های خودشان را از هم جدا نکرده اند. با هم به میدان می روند، با هم زندانی و شکنجه می شوند و با هم کشته می شوند. کسی هم از آن یکی نمی پرسد که آیا دین و مذهب تو چیست؟ مردم پس از این همه سال تبعیض فهمیده اند که این جداسازی های مصنوعی میان مردم فقط برای این است که حکومتیان بهتر بتوانند حقوق شهروندی آنها را پایمال کنند. وگرنه آن موقع که سیاست حکومتی اقتضا کند هیچ فرقی میان یک جوان سکولار و یک باورمند مذهبی نمی گذارند و هر دو را در یک سلول به بند می کشند و یا در خیابان به گلوله می بندند.

پس چرا آقای مهاجرانی به مرزکشی میان مردم می پردازد؟ این "ما" و "آنها" کردن ها ما را به این نقطه ی سراپا بحران که هستیم رسانده است. عجیب است که در خیابان های تهران مردم تلاش می کنند بر این مرزکشی های مصنوعی و مخرب غلبه کنند اما آقای مهاجرانی در مهاجرت هنوز در تلاش است که مردم را بر شیوه ی حکومتیان دسته بندی کند.

 

اگر بخواهم یک جمع بندی کوتاهی از نوشته ام ارائه کنم باید بگویم که به نظر من اندیشه ی آقای مهاجرانی اندیشه ای مخرب برای جنبش سبز است. به نظر من باید از همین امروز چنین اندیشه هایی را به بحث و نقد گذاشت چون با مطالبات و اهداف ملی و مدنی جنبش سبز ناخوانایی بنیادین دارد. باز هم تکرار می کنم که حتی اگر چنین حرف هایی برای خنثی کردن تبلیغات حکومتی زده می شود، این را می توان فقط یک سیاست بازی بد و فرصت طلبی نام گذاشت. سیاست بازای که نه به درد امروز و نه به درد فردای جنبش سبز مردم ایران می خورد. راه پیشرفت و تعمیق جنبش سبز فقط این است که گسترده بودن این جنبش در عمل به رسمیت شناخته شود. جنبش سبز یک جنبش شیعی دوازده امامی نیست. جنبش سبز یک جنبش مدنی است که باورمندان دینی و مذهبی و اعتقادی، صرف نظر از جنسیت و قومیت برای احقاق حقوق شهروندی و مطالبات مدنی خودشان شان در آن شرکت دارند.     

آقای خامنه ای در سخنرانی امروزش همچنان بر طبل قدیمی فریب و خشونت می کوبد. آنجا که مدام از واکنش به اصطلاح مردمی و تظاهرات حکومتی می گوید بر فریب تکیه می کند، و آنجا که از مفسدان و فریب خوردگان و وظایف قوه ی قضائیه می گوید تکیه اش بر خشونت است.

با بیانیه ی 17 آقای موسوی و بخصوص با بند اول آن که در واقع یک جور شناسائی غیر مستقیم دولت احمدی نژاد بود، خیلی ها امید داشتند که از طرف مقابل، یعنی رهبری نظام، هم نرمشی صورت بگیرد. ولی معلوم نیست که شناسائی حداقلی دولت احمدی نژاد توسط آقای موسوی پس از آن سرکوب خشن عاشورا برای طرف مقابل چطور تعبیر شود. شاید آقای خامنه ای و دوستان شان فکر می کنند که طرف مقابل یعنی جنبش سبز به نوعی عقب نشسته است. برای همین نباید انتظار داشت که مافیای اقتصادی و نظامی که عملا نظام جمهوری اسلامی را می گرداند میلی به نرمش داشته باشد.

 

فراموش نکنیم که مسئله به این سادگی نیست که جناح آقای خامنه ای و سپاه و روحانیون حکومتی لجاجت می کنند. این سطحی دیدن جریان است. امروز سپاه پاسداران و روحانیون حکومتی در تار وپود اقتصاد ایران تنیده شده اند، آنهم به شکل و روشی مافیایی و غیر شفاف و همه جانبه. امروز بر خلاف تبلیغات حکومتی بحث بر سر بر باد رفتن اسلام نیست، موضوع بر سر سودهای سرشاری است که آقایان سپاه و روحانیت حکومتی از دخالت شان در اقتصاد می برند. از نفت صادراتی تا شکر و برنج و اسلحه ی وارداتی کشور در دست آقایان است. مردم و جنبش سبزشان راه خیلی سختی و طولانی را در پیش دارند. و چیزی که متاسفانه هنوز برایش فراهم نشده یک رهبری جمعی است که جمعی عمل کند و تصمیم های جمعی بگیرد.         

 

آقای خامنه ای در همین سخنرانی امروز یک کلمه هم به دروغ های آشکار ماموران حکومتی اش اشاره نکرد. در حالیکه شب و روز در رسانه های حکومتی بعنوان مظهر و سمبل درستی و اخلاق روی زمین از او یاد می شود. آنقدر همه ی حرفهای نیروهای انتظامی و امنیتی بر پایه ی دروغ قرار گرفته که واقعا اعتراف به یکی از آنها شیرازه ی بقیه را از هم می ریزد. از کشته شدن ندا و ساختن سناریوهای من درآوردی حکومتی بگیر تا رد شدن با ماشین پلیس از روی تظاهرات کننده گان و بعد هم ادعای اینکه ماشین پلیس دزدی بوده است! و دهها مورد دیگر. نظام جمهوری اسلامی صرف نظر از همه ی بحران هایی که سالهاست به آنها دچار است، دچار یک بحران بزرگ اخلاقی است. بحران اخلاقی جمهوری اسلامی بخصوص پس از تقلب بزرگ انتخاباتی و تایید آقای خامنه ای در شب شمارش آرا وارد یک مرحله ی دیگر شد. از آن به بعد و بخصوص با مقاومت مردم برای پس گرفتن رای شان و بعدا مطرح کردن مطالبات شان، این بحران اخلاقی فقط عمیق تر شده است. دروغهای آشکار و فریبکاری و تهمت زنی و پرونده سازی کار هر روزه ی دستگاه های حکومتی شده است. از رادیو و تلویزیون تا مجلس شورا، از از رهبر و امام جمعه و فرمانده ی انتظامی تا قوه ی قضائیه همه در یک نمایش دروغ و فریب درگیر شده اند. آیا همه ی ما در جنبش سبز می توانیم دروغ  وفریب های حکومتی را به موقع و در یک سطح قابل قبولی آشکار کنیم؟ که در آنصورت این نمایش فریبکارانه ی هر روزه فقط بیشتر به ضد خودش تبدیل می شود.   

استعفانامه ی روح الله حسینیان نماینده ی مجلس دست چین شده ی شورای نگهبان را حتما خوانده اید. حسینیان شاگرد قدیمی مصباح یزدی در مدرسه ی حقانی است و یار غار و مدافع سعید امامی از عاملان درجه ی اول قتل های زنجیره ای در دوران آقای خاتمی. و همچنین گرداننده ی برنامه ی تلویزیونی چراغ در توجیه قتل و کشتار دگراندیشان. او همچنان افتخار می کند که در مقابل جنبش اصلاح طلبی مردم ایستاده و مقاومت می کند.

 

یکی از نکته هایی که در استعفانامه ی حسینیان - که طبق سنت مقام های حکومتی از مرثیه خوانی شخصی هم خالی نیست - اشاره به مخالفت هایی است که در بالاترین سطوح حکومتی با سرکوب خشن مردم می شود. حسینیان می نویسد: "امروز بسيج و نيروهاي انتظامي كه در جريان فتنه‌هاي اخير در خط مقدم عليه مزدوران آمريكايي مي‌جنگيدند تا از امنيت مردم دفاع كنند به بهانه‌ تخلف چند نفر (كه بايد هم برخورد شود) اينان با تمام وجود مورد تحقير و ظلم دادگاه‌هاي نظامي قرار مي‌گيرند، تمام بدنه تحت تعقيب قرار مي‌گيرند. فرماندهان مورد اذيت و توهين قرار مي‌گيرند؛ ولي هيچ كس دفاعي نمي‌كند و هيچ‌كس نمي‌پرسد نيرويي كه مي‌خواهد از امنيت مردم و اركان نظام دفاع كند با اين روحيه زخم خورده چگونه و چرا؟".

 

این در واقع اعترافی است به اینکه علیرغم شعارها و سخنرانی های علنی، همه ی حکومتیان با این شیوه ی سرکوب خشن همراهی نمی کنند. طبیعتا این نبودن هماهنگی، بخاطر تعلق خاطر آقایان به جنبش سبز و مطالبات آن نیست. به نظر من هستند کسانی که می دانند خشونت بیشتر می تواند به عصیان عمومی بکشد. یعنی جایی که مردم به این نتیجه برسند دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند. از طرف دیگر گروهی از آقایان که البته حسینیان در میان آنها نیست از این هم نگران اند که رو در رو قرار گرفتن نیروهای نظامی با مردمی که با مسالمت و دست خالی به میدان اعتراض می آیند می تواند - بخصوص در دراز مدت - به تمرد و عدم اطاعت آن نیروها برای سرکوب مردم منجر شود. این گروه در حکومت شاید بیشتر در صدد آن است که موسوی و کروبی را به نوعی به انفعال بکشاند و زیر اسم طرح هایی مثل "آشتی ملی" یا "حل و فصل اختلافات در درون نظام" جنبش سبز را به روزمره گی و سرخوردگی و عقیم شدن بکشاند و در نهایت اینطور سرکوب کنند.

 

با این همه حرف های حسینیان نشان می دهد که گروه قدرتمندی در حکومت هستند که امیدوارند یکباره و با سرکوب خشن مقطعی و اعدام و بگیر ببند، به اصطلاح خودشان "این بساط را جمع کنند". . آقایانی هستند که آرزو می کنند بهانه ای برای خشونت مردم پیدا شود تا به اصطلاح کار را یکسره کنند. برای همین است که خوشبختانه یک توافق جمعی در جنبش سبز وجود دارد که موفقیت را در تدریجی بودن و مسالمت آمیز بودن فعالیت های جنبش می داند.

-----

 

در همین روزهای پرتنش و بگیر وببند مجلس ماده ی 23 لایحه ی حمایت خانواده را تصویب کرد. برای مردان 10 شرط پیش بینی کرده اند که بر طبق هر کدام از آنها می تواند زن دوم اختیار کند. این روزها محدودیت های بسیاری برای فعالیت فعالان جنبش زنان و جامعه ی مدنی وجود دارد. بسیاری از فعالان جنبش زنان یا در زندان هستند و یا در خطر دستگیری به بهانه های واهی اند. اما باید بتوان یک کار رسانه ای و آگاهی دهنده روی این لایحه و بخصوص ماده ی 23 آن انجام داد  که اینجا هم کار به ضرر زنان از هر دو جنبه یعنی هم سرکوب سیاسی و هم تصویب این لایحه در این شرایط تمام نشود.

این 10 شرط آقایان را در اینجا می نویسم (به نقل از نوشته ی خانم ناهید توسلی در سایت مدرسه فمینیستی):

1- رضايت همسر اول

 2- عدم قدرت همسر اول به ايفاي وظايف زناشويي

 3- عدم تمکين زن از شوهر مطابق با حکم دادگاه

 4- ابتلاي زن به جنون يا امراض صعب العلاج

 5- محکوميت قطعي زن در جرائم عمدي به مجازات يک سال زندان يا جزاي نقدي که بر اثر عجز از پرداخت منجر به يک سال بازداشت شود

 6- ابتلاي زن به هرگونه اعتياد مضر حال خانواده به تشخيص دادگاه

 7- سوءرفتار يا سوءمعاشرت زن به حدي که ادامه زندگي را براي مرد غيرقابل تحمل کند

 8- ترک زندگي خانوادگي از طرف زن به مدت شش ماه

 9- عقيم بودن زن

 10- غايب شدن زن به مدت يک سال    










وبلاگ های دوستان



Pages

Powered by Movable Type 4.261