January 2010 Archives

چند نفر از روشنفکران و فعالان سکولار خارج از کشور بیانیه ای نوشته اند در حمایت از جنبش سبز و پیشنهادهای آقای موسوی درباره ی حقوق شهروندی و انتخابات آزاد در بیانیه ی 17 امش. به نظر من پس از چند نوشته و مصاحبه ای که از طرف کسانی مانند آقای مهاجرانی منتشر شد، این بیانیه ی فعالان سکولار در موقعیت خوبی نوشته شده است.

 

گفته های اصلاح طلبان حکومتی و نزدیکان شان مثل آقای کدیور و گنجی، بنا بر مصلحت زمان که خودشان می پندارند یا طرز تفکر غیرمنسجم شان، هنوز بر پایه ی تقسیم مردم به دیندار و بی دین و مسلمان و غیرمسلمان استوار می شود. هنوز کسانی از شهروندان هستند که بر دین حق اند و خودی وکسانی دیگر بر دین باطل. برای همین هم است که بیانیه نویسان شان همه در چارچوب خودی ها می گنجند. هنوز آقای مهاجرانی از متدینین می گوید گویی جنبش سبز یک محفل شیعی است و نه یک حرکت ملی به معنی همه ی شهروندان کشور.  

 

بیانیه ی فعالان سکولار اما از آنجا که خطی مصنوعی میان شهروندان شرکت کننده در جنبش سبز نمی کشد برای همین همه کس می تواند جای خودش را در مواد آن، در پیشنهادهایی که مطرح می کنند پیدا کند. نقدی هم اگر بر این بیانیه است نقد سیاسی است و نه گفتار حق و باطل. و برای همین هم هست که دفاع و پشتیبانی از جنبش سبز همه ی ملت را در بر می گیرد. وگرنه معلوم است که آقای آرامش دوستدار حتما از نظر اندیشه مانند عباس معروفی نیست. و یا حسین باقرزاده حتما از نظر فکر و روش سیاسی با شهریار آهی خیلی تفاوت دارد.

 

آنچه مهم است این است که مطالبات جنبش سبز و شعارهای مردم در خیابان خط های مصنوعی میان آدمها نمی کشد تا بعدا بر پایه ی آن حقوق شهروندی شان را محدود کند. و برای همین به نظر من این بیانیه ی فعالان سکولار همخوانی بیشتری با روح مطالبات جنبش سبز دارد تا بعضی گفته ها و نوشته های طولانی که سرانجام به نتیجه هایی می رسند که فقط کمی با سیاست های امروز حکومت اسلامی آقایان متفاوت است.

 

از نظر سیاسی به نظر من بیانیه روی نقطه ی درستی دست می گذارد که متاسفانه، یا باز به مصلحت های زمانه یا از نظر فکری، مدام در بیانیه ها و گفتارهای اصلاح طلبان حکومتی کمرنگ می شود. نقطه ی درست همان خواست تغییر ساختاری قانون اساسی است.

 

همین ساختار قانون اساسی امروز است که منجر به این همه مشکلات بزرگ در کشورمان شده است. بدون چنین ساختار متمرکز قانون اساسی هرگز نمی توانستند با نظارت استصوابی امکان انتخاب را از مردم بگیرند. این نظارت استصوابی بتدریج گریبان خود اصلاح طلبان حکومتی را هم گرفته است. و باز بدون این ساختار متمرکز قانون اساسی هرگز نمی توانستند میلیون ها رای مردم را نادیده بگیرند و آنطور تقلب بزرگی را صورت بدهند و بعد هم با گلوله و باطوم و تبلیغات دروغ از آن تقلب دفاع کنند.

 

تازه اینها فقط دو نمونه از محدودیت های بنیادی قانون اساسی است. نمونه ی دیگرش را در مجلس اصلاح طلب ششم دیدیم که اصلاح طلبان حکومتی حتی یک قانون مبتنی بر مردم سالاری نتوانستند از آن مجلس بگذرانند. برای همین حتی اگر فکر کنیم که اعلام همین قانون اساسی می تواند طبق مصلحت زمانه برای ما حاشیه امنیتی درست کند، بالاخره مجبور به دادن وعده های بی پشتوانه به مردم خواهیم بود. به نظر من با وجود همه ی شرایط سخت و سرکوب اگر بر ضرورت تغییر قانون اساسی تاکید نشود یا خودمان را گول می زنیم و یا مردم را. وگرنه حکومت خودش هم می داند که با وجود این قانون اساسی حتی یکی از وعده های بیانیه ی 17 آقای موسوی هم قابل اجرا نیست.  

 

در اینجا فیلم گفتگوی بی بی سی است با دکتر آجودانی در مورد همین بیانیه.

من برای دوستانی که احتمالا وبلاگ مرا می توانند بخوانند ولی سایت گویا را نمی توانند ببینند متن بیانیه را می آورم در اینجا. فقط برای آگاهی بیشتر و به این امید که مایه ای برای بحث و گفتگوهای سازنده در جنبش سبز باشد.

 

هم ميهنان عزيز!

 

چند ماه پيش، مردم ايران در اعتراض به تقلب انتخاباتی رژيم حاکم به خيابان ها ريختند. اما، اعتراض هايشان نه تنها ناديده گرفته شد، بلکه با سرکوب بی امان، ريختن خون بيگناهان، زندانی کردن معترضان، و شکنجه و تجاوز وحشيانه به آنان در زندان روبرو گرديد. اين واکنش ها به شکل گرفتن جنبشی مردمی در ايران انجاميد که جنبش سبز ناميده می شود. اين جنبش را خود مردم شکل و سازمان داده اند. ماه های متمادی است که اين جنبش ادامه دارد و اکنون نه تنها در پايتخت، که به همۀ شهرهای مهم کشور تا دورترين نقطه های ايران کشيده شده است. در خارج از کشور، صدها هزار ايرانی پراکنده در چهار گوشۀ جهان، با قلم و بيان و برپا کردن تظاهرات متعدد، پشتيبانی خود را از اين جنبش نشان داده اند. مردم ديگر کشور های متمدن و دموکراتيک جهان نيز، بويژه نويسند گان، هنرمندان و سياستمداران آزاديخواه، که ناظر فداکاری ها و جانبازی های مردم ايران هستند، به حمايت از خواست های برحق اين مردم برخاسته اند، چندان که اخبار و تحليل های مربوط به جنبش سبز مردم ايران اکنون سر فصل روزانۀ رسانه های جهان شده است.

 

در چنين شرايطی است که برخی از نامداران سياسی در داخل و خارج کشور نظرها و پيشنهادهای خود را در چاره انديشی برای خروج حاکميت فعلی از بحرانی که در آن دست و پا می زند، نوشته و منتشر کرده اند.

 

ما امضا کنندگان اين بيانيه، با عنايت به رويدادها و با توجه به ويژگی های جنبش سبز مردم ايران، ضمن تاکيد برحمايت بی دريغمان ازاين جنبش ،اعلام می داريم:

 

سبز، نماد حرکت زنان و مردانی است که به درايت شهروندی رسيده اند، مردمی که پس از تجربه ای سی ساله از زيستن در نظام استبداد دينی، اکنون به بهای خون جوانان خود اعلام می دارند که ديگر نمی خواهند در قالب هيچ گونه رهبری ذوب شوند. اين مردم، با پذيرش حق دگر بودی و دگر انديشی، در عمل نشان داده اند که کثرت گرا هستند و شکی باقی نگذاشته اند که ديگر مجذوب هيچ مرام يا آيين سياسیِ تماميت خواهی نخواهند شد. آيا انصاف و وجدان بشری حکم می کند که به نام مصلحت انديشی، خواست شهروندیِ مردمی با چنين بلوغ سياسی مشروط به شرايط نهادهای قدرت استبداد دينیِ موجود شود؟

 

تاريخ نشان داده است که در روزهای پايانی هر نظام تماميت خواهی، رجالی به خيال خير و برخی برای منافع خود، راه برونرفت از بحران را در لابلای تارهای تنيدۀ نظام موجود می جويند. اما، آيا گواهی از تاريخ سراغ داريم که با جا به جا شدن صندلی ها روی کشتیِ نظامی خود کامه، آن هم از نوع استبداد دينی، از غرق شدن کشتی در دريایِ خروشانِ حرکتِ مردمی بيدار، جلو گيری شده باشد؟ آيا نمی شنويم که آهنگ درونی و قلبیِ جنبش سبز مردم ايران، صدای ناقوس پايان حکومت ولايی است؟

 

هم ميهنان عزيز!

 

ما، به عنوان بخشی کثرت باور از حاميان جنبش سبز مردم ايران، ضمن پشتيبانی از مطالبات مطرح شده در بيانیۀ هفدهم مهندس ميرحسين موسوی، با درک ضرورت زمان ولزوم همبستگی، بر اين عقيده ايم که:

 

حکومت دينی، برای حفظ خود، ميان مناسبات آزاد مردم با يکديگر از يک سو، و با جهان خارج از سوی ديگر، پرده ای ظلمانی می کشد. راه خروج از اين ظلمت، و از فقر و ستم برخاسته از آن، نخست تعيين تکليف مردم با استبداد موجود در انتخاباتی آزاد و نظارت شده از سوی مراجع ذيصلاح بين المللی، و آن گاه، برپايیِ نظامی مبتنی بر جدايیِ نهادِ دولت از نهادِ دين، در قالب اعلامیۀ جهانیِ حقوق بشر، تفکيک قوای قانونگذاری، اجرايی و قضايی، وحفظ استقلال قوه ی قضايی، با آرای آزادانۀ مردم ايران است. دل بستن به اصلاح در چارچوب نظام خودکامۀ ولايت مطلقۀ فقيه، که در قانون اساسی کنونی رسميت يافته است، دور از واقع بينی و ناديده گرفتن خواست های ريشه دار مردمی است که جنبش سبز را به راه انداخته اند.

 

بيم آن می رود که پافشاری بر اين گونه مواضع و چشم بستن بر واقعيات موجود، به عواقبی بسيار ويرانگر و خطرناک برای ميهن عزيزمان ايران بينجامد.

 

 

ماشاالله آجودانی، شهريار آهی، پگاه احمدی، رامين احمدی، فريدون احمدی، صدرالدّين الهی، نادره اويسی، حسين باقرزاده، نامدار بقايی يزدی، شهرنوش پارسی پور، باقر پرهام، رامين پرهام، محمد جلالی (م. سحر)، هرمز حکمت، آرامش دوستدار، حسن رجب نژاد، ناصر رحيمی نژاد، فتحيه زرکش يزدی، فرج سرکوهی، ماشاالله سليمی، شاهين فاطمی، سعيد قاسمی نژاد، شيما کلباسی، منصور کوشان، عبدالمجيد مجيدی، عباس معروفی، منوچهر مقصودنيا، حسن منصور، شاهين نجفی، علی نگهبان، حسين نوش آذر   

 

به نظر من جنبش سبز، بویژه در سطح کسانی مثل آقای موسوی و کروبی که شاید بتوان آنها را رهبران معنوی لقب داد، با یک مشکل بزرگ رو به روست. این مشکل در بیان روشن مطالبات و اندیشه ای است که در پس وعده ها و طرح های اعلام شده ی  آقایان است و بدنه ی عظیم جنبش سبز بطور خودجوش از آن طرح ها پشتیبانی می کند و هزینه های سنگین می دهد. این طرح ها و پیشنهادهای آقای موسوی و همکفران اش بیان کلی همان مطالبات انباشته شده ی مردم است. اما اگر اندیشه ی حاکم بر این طرح ها و مواد بیانیه ها ، اندیشه ای که در پس زمینه ی آنها نشسته، به روشنی بررسی و مطرح نشود به جایی خواهیم رسید که همه تقریبا یک چیز می گویند ولی برداشت ها و منظورهای واقعی ممکن است از اساس با هم متفاوت باشند.

 

قبل از این هم در اینباره نوشته ام برای همین کوتاه می کنم و می روم سر مطلبی که آقای فاتح از مشاوران آقای موسوی نوشته و در گویانیوز آمده است، زیر عنوان "مواضع اعلام نشده ی آقای موسوی". اگر منظور آقای فاتح آن حرف های آقای موسوی باشد که در نوشته اش نقل قول کرده، من هفت مورد از متن نوشته جدا کردم که اتفاقا همه ی آنها چیزهایی بوده که آقای موسوی بارها درباره ی آنها حرف زده است. من مواضع ناگفته ای در این نقل قول ها ندیدم. همان بیان کلی مطالبات حقوق شهروندی مردم که متاسفانه چون صریح و طبق برنامه ی مشخص بیان نمی شود معلوم نیست که منظور دقیق آقای موسوی چیست و تا کجا گسترش دارد. مثلا این گفته که: " ما چيزی نمی خواهيم جز آنچه برای آن انقلاب کرده ايم و اين نظام برای تحقق آن بنا شده. راه درست برای تصميم گيرندگان توجه به حقوق مردم و وفاداری به ارزشهای بنيادی اسلام و انقلاب است نه اتهام افکنی و خشونت و دستگيری و تک صدايی". ارزشهای بنیادی انقلاب و تک صدایی. این ها به چه مفهومی هستند؟ این نکوهش "تک صدایی" تا کجا در اندیشه ی آقای موسوی صدق می کند؟ مرز تک صدا نبودن جامعه در کجاست؟

 

از اینکه بگذریم جالب توجه است گفته های خود آقای مشاور، آقای فاتح. من نمی خواهم گفته های ایشان را هم به مصلحت اندیشی های روز نسبت بدهم. چشم و امید آقای فاتح بعنوان مشاور آقای موسوی به بالایی هاست، به همان یاران قدیمی یا به قول آقای خامنه ای به "برادران سابق". تمام کوشش آقای مشاور برای به اصطلاح سر عقل آوردن حاکم است. مشاور حتی از قول اقای موسوی نقل قول می کند: " اگر می دانستم که مسئولان امر تا اين اندازه و با اين ميزان هزينه، به کانديدای ديگر علاقه دارند، فکر ديگری می کردم". ولی یا آقای موسوی یا مشاور ایشان بیان نمی کنند که چه فکری می کردند؟ آیا اصلا در انتخابات شرکت نمی کردند؟ آیا نتیجه ی انتخابات را مثل محسن رضایی می پذیرفتند؟ بیان مطلب طوری است که گویا علاقه ی مسئولان امر که همان شخص رهبری و نزدیکان اش باشند حرف اول را می زند یا باید بزند و نه اینکه حقوق شهروندی مردم چیست. 

 

برای آقای مشاور شعارها و مطالبات بدنه ی جنبش سبز زیاد مهم نیست. یعنی تا آنجا مهم است که بتوان روی آنها با حاکم چانه زد و از بقیه ی آن مطالبات اعلام دوری و تبری کرد. از نظر مشاور آقای موسوی قدرت رهبری نباید مهار شود و تکذیب می کند که اصلا آقای موسوی چنین چیزی را گفته است. خوب اگر قدرت غیرپاسخگو به ملت چنین مطلق العنان باشد که همین وضعیتی می شود که امروز به آن دچار هستیم و آقای موسوی با وعده ی اصلاح آن به میدان آمدند.

 

مشاور آقای موسوی مطالبات جنبش سبز را بشدت محدود می کند. در نگاه ایشان نظام جمهوری اسلامی و قانون اساسی با محوریت ولایت فقیه، دو پدیده ی بدون آلترناتیو هستند. انتقاد ایشان فقط به درست اجرا نشدن قانون اساسی و نحوه ی مدیریت کشور است. مشاور آقای موسوی هنوز به روح قانون اساسی ما که بر محدودیت حقوق شهروندی و نظام دایره ی بسته ی حاکمان استوار است توجه نکرده اند.

 

البته آقای مشاور در گفتگوهای اش با آقای موسوی حتی از تکرار تحریف رسمی تاریخ کشورمان هم خودداری نمی کند. ایشان می گوید: " اگر با امير[کبیر] چنان شد، اگر با ميرزای جنگلی، اسد آبادی، فضل الله، مدرس، مصدق و کاشانی و نواب و شريعتی چنان رفت، همه و همه از سوی جريانات و کسانی بود که ملت ما عليه آنان انقلاب کرد".

یعنی مشاور آقای موسوی با اندیشه های شیخ فضل الله نوری که آنقدر ارتجاعی و ضد حقوق مردم بودند آشنا نیست؟ اندیشه های شیخ فضل الله که به صورت روشن و مکتوب موجود است. اندیشه های دکتر مصدق هم همینطور. آقای مشاور از کجا به این نتیجه رسیده است که نقش تاریخی شیخ فضل الله و نواب صفوی از یک سو و مصدق و شریعتی از سوی دیگر، یکی بوده است؟ مشاور آقای موسوی که باید بدانند امثال دکتر مصدق مورد تکفیر مشروعه خواهان و رهبرشان شیخ فضل الله بودند. شیخ فضل الله که دست آخر جانب حکومت فاسد و سرکوبگر را گرفت. کارنامه ی نواب به جز ترور مخالفان اش چه بود؟ تحریف تاریخ هم از مصلحت های سیاسی امروز باید باشد؟

من بسیار متاسفم که در هیچ جای این نوشته ندیدم که آقای موسوی به اندیشه ها و دیدگاه های مشاورشان ایرادی گرفته باشند. حتی در روشن ترین تحریفات تاریخی آقای مشاور.

 

بدون شک دیدگاه های مشاور آقای موسوی بازتاب دهنده ی بخش معین و نه چندان بزرگی از جنبش سبز است. اما من بر این باورم که این دیدگاه ها با میانگین بدنه ی جنبش سبز فاصله ی زیادی دارد. بدنه ی جنبش سبز که بخش بسیار بزرگی از آن را اقشار متوسط جامعه ی ایران تشکیل می دهند به دنبال حقوق شهروندی مردم و پایان دادن به انواع و اقسام تبعیض هایی است نهادینه شده اند، بر اساس همین قانون اساسی بدون آلترناتیو مشاور آقای موسوی.

و البته در نبود یک رهبری جمعی، امثال این دیدگاه ها می توانند بعنوان دیدگاه های کل جنبش سبز مطرح شوند. در آینده ی نه چندان دور شاید تصمیم هایی هم بدون یک رهبری جمعی سبز گرفته شود و باز به کل جنبش سبز تعمیم داده شود.

این ها مسائلی است که جنبش سبز با آن ها رو به روست و باید راه حلی برای آنها پیدا کرد.          

 

خیلی از نشانه های ترورها و خشونت های این روزها نشان می دهند که حکومت آقایان و نهادهای اطلاعاتی اش بطور مستقیم در این ماجراها دست دارند و هدفشان دامن زدن به جو خشونت است و ایجاد وحشت در میان مردم، و بخصوص در میان فعالان جنبش سبز. نمونه ی آخری این نشانه ها ترور مسعود علیمحمدی استاد دانشگاه طرفدار آقای موسوی بود.

 

آن شکل ترور با گذاشتن بمب کنار جاده ای و انفجار از راه دور اولین نشانه است. بسرعت و فقط با یکی دو ساعت فاصله تبلیغات سازماندهی شده ای در رسانه ها راه می افتد که اولا علیمحمدی از استادان ذوب شده در ولایت است. دوما وابسته به برنامه ی هسته ای حکومتی است. سوما توسط گروه انجمن پادشاهی و بدستور اسرائیل و آمریکا ترور شده است. از رسانه های خبری حکومتی تا رئیس مجلس شورا و رئیس جمهور همه در کمتر از چند ساعت این سناریو را تکرار می کنند.

 

همان چند ساعت بیشتر نمی گذرد که معلوم می شود اسم آقای علیمحمدی در پای امضای استادان هوادار موسوی بوده است. آقای علیمحمدی نه رشته اش به برنامه های رسمی حکومتی ربطی داشته است و نه اصلا وابستگی به سازمان انرژی اتمی داشته است. انجمن پادشاهی، یک گروه کوچک چند نفره در آمریکا و اروپا اصلا چنین ادعایی هم نمی کند و تازه همان خبر ساختگی حکومتی را هم تکذیب می کند.

به نظر من همین وارد شدن بالاترین نهادهای حکومتی مثل ریاست مجلس و رئیس جمهور در تبلیغات و جوسازی ها نشان از یک ستاد بحران ساز کودتایی دارد که توسط بالاترین مقامات کشور برنامه ریزی و اداره می شود.

 

پیش از این هم بلافاصله پس از تظاهرات جنبش سبز در عاشورا، یکباره تبلیغات سنگین حکومتی برای سنگین کردن جو به راه افتاد. باز هم ریاست مجلس از اولین و تندترین تریبون هایی بود که با تکرار دروغ های هتک حرمت عاشورا و شورش و مانند اینها وارد صحنه شد. عجیب است که حرفهایی که از مجلس و نماز جمعه و این یا آن سایت سرکوبگران در تبلیغ بر ضد جنبش سبز و به نفع حکومت زده می شود دقیقا مثل هم است. همان کلمات، همان عبارت ها. همان تهمت ها و همان دروغ ها. گویی همه ی تبلیغات به صورت دستوری از یک ارگان واحد صادر شده است.

 

ستاد سرکوبگران از همان شب تقلب انتخاباتی در چند جا از روی عجله و بدون در نظر گرفتن حداقل زمانی که لازم است وارد میدان شده و اعلام موضع کرده است. اولین عجله را رهبر کرد که هنوز چند ساعت از انتخابات نگذشته بود و حتی نهادهای حکومتی هم درستی انتخابات را تایید نکرده بودند، وارد شد و انتخابات را تایید کرد.

نمونه ی دیگر هجوم تبلیغاتی ضد جنبش سبز پس از عاشورا بود. بخصوص آن جوسازی رسمی جلوه دادن چند ده هزار آدم بعنوان جمعیت میلیونی. آنهم وقتی که تصاویر تلویزیون هم نشان می داد که آن جمعیت بیشتر از چند ده هزار نفر نیست.

 

و این هم نمونه ی آخری ترور آقای علیمحمدی که حرف ها و ادعاهای یکسانی از طرف مقامات و سایت ها همزمان اعلام می شود. آنهم آنقدر با عجله و ناشیانه که دروغ بودن آنها بیشتر از چند ساعت طول نمی کشد. نمی شود باور کرد که رئیس مجلس پای اخبار تلویزیون می نشیند و بعد می آید همان حرفها را از تریبون مجلس تکرار می کند.

به نظر من نشانه های ستاد بحران کودتاگران بویژه پس از ترور مسعود علیمحمدی باز هم آشکارتر شد. اگر فکر من درست باشد و این ستاد کودتایی وجود داشته باشد، خشونت بلد است، درس بی رحمی را تمام کرده است اما از آنجا که بنیادش بر دروغ و تقلب است هر بار فقط دست اش بیشتر رو می شود.

آقای مهاجرانی وزیر سابق ارشاد و از چهره های اصلاح طلبان حکومتی در مصاحبه ای با سایت جرس درباره ی بیانیه ی پنج نفر نواندیش دینی، خبر از ایجاد اتاق فکر جنبش سبز داده که گویا قرار است به "هماهنگی و جهت گیری و تبیین دقیق شرایط" برای مردم بپردازد. آقای مهاجرانی وقتی می خواهد ویژگی های این اتاق فکر را بیان کند می گوید: "البته همگی ما افراد متدینی هستیم. مسلمانیم و در جهت تبیین اندیشه اسلامی همگی کوشا بوده و هستیم". پس تا اینجا اتاق فکر جنبش سبز مهم ترین ویژگی های اش دینی بودن آن است.

 

این در حالی است که خود جنبش سبز مطالبات اش ملی و مدنی است. ملی از آن جهت که مطالبات جنبش سبز مسائل و مشکلاتی است که اکثریت مطلق مردم کشور با آنها دست به گریبان اند صرف نظر از هر دین و باوری. و تازه محدودیت ها و تبعیض های اجتماعی و سیاسی و اقتصادی سی سال گذشته که امروز به ظهورجنبش سبز رسیده بیشتر متوجه دگراندیشان بوده است. دگراندیشانی که در دایره ی "غیر خودی ها" گنجانده شده اند، دایره ای که روز به روز بر بزرگی آن هم اضافه شده است. در مورد مدنی بودن مطالبات جنبش سبز، ما اگر حتی همان پنج بند پیشنهادی آقای موسوی و یا پنج بند پیشنهادی آقای کروبی را هم معیار قرار بدهیم باز هم این مطالبات خصلت مدنی دارند. از این روشن تر، شعارهای مردم، یعنی همان جنبش سبز، در خیابان هاست. یا آقای مهاجرانی به شعارهای مردم گوش نداده است و یا اینکه اهمیتی برای آنچه مردم در خیابان ها، با وجود این همه خطر، برایش فریاد سر می دهند قائل نیست و می خواهد آن را در چارچوب باورهای خودش محدود و معرفی کند.   

 

وارد کردن دین به این عرصه ی ملی و مدنی به نظر من با اندیشه ها و دیدگاه های دو نفر از نواندیشان دینی این گروه یعنی آقایان سروش و گنجی خوانایی ندارد. آقای گنجی بارها در گفتگوها و مصاحبه های اش گفته است که جایگاه دین در حکومت نیست. آقای سروش در کتابهایش و از جمله "بسط تجربه ی نبوی- دین اقلی و اکثری" به صراحت مسائل جامعه شناسی و اقتصادی و طبیعتا سیاسی را حوزه ای این-جهانی معرفی می کند. اگر در این گفته ها و نوشته ها صداقتی هست پس چرا اساس اتاق فکر را هنوز پا نگرفته بر اساس دین و باورهای شخصی مردم قرار می دهید تا دگراندیشان از حالا جایی در آن نداشته باشند؟ آیا مطالبات جنبش سبز اخلاقی است؟ یا اینکه این مطالبات عمیقا سیاسی، اجتماعی و اقتصادی هستند.

 

امروزه دیگر روشن است که جنبش سبز طیف بسیار گسترده ای از مردم را در بر می گیرد که همه صرف نظر از باورهای شخصی شان به میدان خطر آمده اند تا خواسته های انباشته شده و نادیده گرفته شده ی مدنی و شهروندی شان را طلب کنند. چنین گستردگی را باید به رسمیت شناخت نه اینکه آن را به نفع باورها یا منافع محدود خودی مصادره کرد. به رسمیت شناختن هم باید عملی باشد نه اینکه فقط به گفته های کلی و چندپهلو اکتفا کرد. یکی از راه های به رسمیت شناختن گستردگی جنبش سبز همین می توانست باشد که امضاهای بیانیه ی پنج نفره، نشانگر گستردگی و تنوع جنبش سبز مردم باشد. آیا درباره ی این بیانیه و اتاق فکر واقعا می توان چنین ادعایی داشت؟ جای باورمندان دیگر مذاهب و ادیان، زنان و قومیت ها در پای بیانیه کجاست؟ آیا واقعا با این دسترسی آزاد به تکنولوژی در خارج کشور نمی شد در مدت کوتاهی با اضافه کردن دیگر اندیشه ها و طیف های موجود در جنبش سبز نشان داد که پیام جنبش سبز دریافت شده است؟ آیا اصلا چنین اراده ای وجود داشته است؟ با حرف های آقای مهاجرانی به نظر می رسد چنین اراده ای اصلا وجود نداشته است.

 

آقای مهاجرانی می گویند: "ما نمی توانیم نگاه به داخل و ملت ایران را فراموش کنیم. اکثریت قوی و قاطع ملت ایران دین باور هستند و روی سخن اصلی ما با آنان است". البته باید این "دین باوری" اکثریت قاطع مردم را تعریف کرد. آن دین باوری که آقای مهاجرانی از آن حرف می زند، باورهای شخصی مردم است. آنچه امروز در جنبش سبز مطرح است مطالبات مدنی همه مردم و از جمله همان مردم دین باور است. تجربه ی دینی کردن همه وجوه زندگی مدنی مردم که نتیجه اش پس از سی سال امروز به اینجا رسیده است. از طرف دیگر تکلیف آن میلیون ها شهروند ایران که ضرورتا باورهای دیگری غیر از مذهب رسمی کشور دارند در نظر آقای مهاجرانی چه می شود؟

اگر هم این حرف های آقای مهاجرانی برای مقابله با تبلیغات رسمی حکومتی در ایران است که "عده ای بی دین می خواهند دین و ایمان مردم را از بین ببرند"، که باید گفت این مقابله ی بسیار بدی است. نام این، بیشتر سیاست بازی از نوع بسیار بد آن است. به جای این نوع مقابله آیا نباید به مردم گفت که مطالبات مدنی و شهروندی آنها ربطی به باورهای شخصی یا جنسیت و قومیت ندارد؟ آیا نباید گفت یک بلوچ یا کرد سنی، یک بهائی، یک زن، یک شهروند لائیک را نمی توان از حقوق و مطالبات شهروندی اش محروم کرد؟ آن سیاست اخلاقی که آقای مهاجرانی ادعا یا آرزوی اش را دارد اینطور بهتر تحقق پیدا نمی کند؟

 

آقای مهاجرانی در مورد اینکه چرا چنین بیانیه ای در همفکری یا همکاری با نیروهای سکولار تنظیم نشده است می گوید: "کسانی که گرایش  غیر دینی دارند، سخنگویان خود را دارند. ما سخنگویان چنان جمعیتی نیستیم". آقای مهاجرانی اگر نگاهی به جمعیت معترض در خیابان ها، به زندانیان دربند و به گورهای شهدای جنبش سبز بیاندازد می بیند که مردم این چنین که آقای مهاجرانی آرزو دارد صف های خودشان را از هم جدا نکرده اند. با هم به میدان می روند، با هم زندانی و شکنجه می شوند و با هم کشته می شوند. کسی هم از آن یکی نمی پرسد که آیا دین و مذهب تو چیست؟ مردم پس از این همه سال تبعیض فهمیده اند که این جداسازی های مصنوعی میان مردم فقط برای این است که حکومتیان بهتر بتوانند حقوق شهروندی آنها را پایمال کنند. وگرنه آن موقع که سیاست حکومتی اقتضا کند هیچ فرقی میان یک جوان سکولار و یک باورمند مذهبی نمی گذارند و هر دو را در یک سلول به بند می کشند و یا در خیابان به گلوله می بندند.

پس چرا آقای مهاجرانی به مرزکشی میان مردم می پردازد؟ این "ما" و "آنها" کردن ها ما را به این نقطه ی سراپا بحران که هستیم رسانده است. عجیب است که در خیابان های تهران مردم تلاش می کنند بر این مرزکشی های مصنوعی و مخرب غلبه کنند اما آقای مهاجرانی در مهاجرت هنوز در تلاش است که مردم را بر شیوه ی حکومتیان دسته بندی کند.

 

اگر بخواهم یک جمع بندی کوتاهی از نوشته ام ارائه کنم باید بگویم که به نظر من اندیشه ی آقای مهاجرانی اندیشه ای مخرب برای جنبش سبز است. به نظر من باید از همین امروز چنین اندیشه هایی را به بحث و نقد گذاشت چون با مطالبات و اهداف ملی و مدنی جنبش سبز ناخوانایی بنیادین دارد. باز هم تکرار می کنم که حتی اگر چنین حرف هایی برای خنثی کردن تبلیغات حکومتی زده می شود، این را می توان فقط یک سیاست بازی بد و فرصت طلبی نام گذاشت. سیاست بازای که نه به درد امروز و نه به درد فردای جنبش سبز مردم ایران می خورد. راه پیشرفت و تعمیق جنبش سبز فقط این است که گسترده بودن این جنبش در عمل به رسمیت شناخته شود. جنبش سبز یک جنبش شیعی دوازده امامی نیست. جنبش سبز یک جنبش مدنی است که باورمندان دینی و مذهبی و اعتقادی، صرف نظر از جنسیت و قومیت برای احقاق حقوق شهروندی و مطالبات مدنی خودشان شان در آن شرکت دارند.     

آقای خامنه ای در سخنرانی امروزش همچنان بر طبل قدیمی فریب و خشونت می کوبد. آنجا که مدام از واکنش به اصطلاح مردمی و تظاهرات حکومتی می گوید بر فریب تکیه می کند، و آنجا که از مفسدان و فریب خوردگان و وظایف قوه ی قضائیه می گوید تکیه اش بر خشونت است.

با بیانیه ی 17 آقای موسوی و بخصوص با بند اول آن که در واقع یک جور شناسائی غیر مستقیم دولت احمدی نژاد بود، خیلی ها امید داشتند که از طرف مقابل، یعنی رهبری نظام، هم نرمشی صورت بگیرد. ولی معلوم نیست که شناسائی حداقلی دولت احمدی نژاد توسط آقای موسوی پس از آن سرکوب خشن عاشورا برای طرف مقابل چطور تعبیر شود. شاید آقای خامنه ای و دوستان شان فکر می کنند که طرف مقابل یعنی جنبش سبز به نوعی عقب نشسته است. برای همین نباید انتظار داشت که مافیای اقتصادی و نظامی که عملا نظام جمهوری اسلامی را می گرداند میلی به نرمش داشته باشد.

 

فراموش نکنیم که مسئله به این سادگی نیست که جناح آقای خامنه ای و سپاه و روحانیون حکومتی لجاجت می کنند. این سطحی دیدن جریان است. امروز سپاه پاسداران و روحانیون حکومتی در تار وپود اقتصاد ایران تنیده شده اند، آنهم به شکل و روشی مافیایی و غیر شفاف و همه جانبه. امروز بر خلاف تبلیغات حکومتی بحث بر سر بر باد رفتن اسلام نیست، موضوع بر سر سودهای سرشاری است که آقایان سپاه و روحانیت حکومتی از دخالت شان در اقتصاد می برند. از نفت صادراتی تا شکر و برنج و اسلحه ی وارداتی کشور در دست آقایان است. مردم و جنبش سبزشان راه خیلی سختی و طولانی را در پیش دارند. و چیزی که متاسفانه هنوز برایش فراهم نشده یک رهبری جمعی است که جمعی عمل کند و تصمیم های جمعی بگیرد.         

 

آقای خامنه ای در همین سخنرانی امروز یک کلمه هم به دروغ های آشکار ماموران حکومتی اش اشاره نکرد. در حالیکه شب و روز در رسانه های حکومتی بعنوان مظهر و سمبل درستی و اخلاق روی زمین از او یاد می شود. آنقدر همه ی حرفهای نیروهای انتظامی و امنیتی بر پایه ی دروغ قرار گرفته که واقعا اعتراف به یکی از آنها شیرازه ی بقیه را از هم می ریزد. از کشته شدن ندا و ساختن سناریوهای من درآوردی حکومتی بگیر تا رد شدن با ماشین پلیس از روی تظاهرات کننده گان و بعد هم ادعای اینکه ماشین پلیس دزدی بوده است! و دهها مورد دیگر. نظام جمهوری اسلامی صرف نظر از همه ی بحران هایی که سالهاست به آنها دچار است، دچار یک بحران بزرگ اخلاقی است. بحران اخلاقی جمهوری اسلامی بخصوص پس از تقلب بزرگ انتخاباتی و تایید آقای خامنه ای در شب شمارش آرا وارد یک مرحله ی دیگر شد. از آن به بعد و بخصوص با مقاومت مردم برای پس گرفتن رای شان و بعدا مطرح کردن مطالبات شان، این بحران اخلاقی فقط عمیق تر شده است. دروغهای آشکار و فریبکاری و تهمت زنی و پرونده سازی کار هر روزه ی دستگاه های حکومتی شده است. از رادیو و تلویزیون تا مجلس شورا، از از رهبر و امام جمعه و فرمانده ی انتظامی تا قوه ی قضائیه همه در یک نمایش دروغ و فریب درگیر شده اند. آیا همه ی ما در جنبش سبز می توانیم دروغ  وفریب های حکومتی را به موقع و در یک سطح قابل قبولی آشکار کنیم؟ که در آنصورت این نمایش فریبکارانه ی هر روزه فقط بیشتر به ضد خودش تبدیل می شود.   

استعفانامه ی روح الله حسینیان نماینده ی مجلس دست چین شده ی شورای نگهبان را حتما خوانده اید. حسینیان شاگرد قدیمی مصباح یزدی در مدرسه ی حقانی است و یار غار و مدافع سعید امامی از عاملان درجه ی اول قتل های زنجیره ای در دوران آقای خاتمی. و همچنین گرداننده ی برنامه ی تلویزیونی چراغ در توجیه قتل و کشتار دگراندیشان. او همچنان افتخار می کند که در مقابل جنبش اصلاح طلبی مردم ایستاده و مقاومت می کند.

 

یکی از نکته هایی که در استعفانامه ی حسینیان - که طبق سنت مقام های حکومتی از مرثیه خوانی شخصی هم خالی نیست - اشاره به مخالفت هایی است که در بالاترین سطوح حکومتی با سرکوب خشن مردم می شود. حسینیان می نویسد: "امروز بسيج و نيروهاي انتظامي كه در جريان فتنه‌هاي اخير در خط مقدم عليه مزدوران آمريكايي مي‌جنگيدند تا از امنيت مردم دفاع كنند به بهانه‌ تخلف چند نفر (كه بايد هم برخورد شود) اينان با تمام وجود مورد تحقير و ظلم دادگاه‌هاي نظامي قرار مي‌گيرند، تمام بدنه تحت تعقيب قرار مي‌گيرند. فرماندهان مورد اذيت و توهين قرار مي‌گيرند؛ ولي هيچ كس دفاعي نمي‌كند و هيچ‌كس نمي‌پرسد نيرويي كه مي‌خواهد از امنيت مردم و اركان نظام دفاع كند با اين روحيه زخم خورده چگونه و چرا؟".

 

این در واقع اعترافی است به اینکه علیرغم شعارها و سخنرانی های علنی، همه ی حکومتیان با این شیوه ی سرکوب خشن همراهی نمی کنند. طبیعتا این نبودن هماهنگی، بخاطر تعلق خاطر آقایان به جنبش سبز و مطالبات آن نیست. به نظر من هستند کسانی که می دانند خشونت بیشتر می تواند به عصیان عمومی بکشد. یعنی جایی که مردم به این نتیجه برسند دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند. از طرف دیگر گروهی از آقایان که البته حسینیان در میان آنها نیست از این هم نگران اند که رو در رو قرار گرفتن نیروهای نظامی با مردمی که با مسالمت و دست خالی به میدان اعتراض می آیند می تواند - بخصوص در دراز مدت - به تمرد و عدم اطاعت آن نیروها برای سرکوب مردم منجر شود. این گروه در حکومت شاید بیشتر در صدد آن است که موسوی و کروبی را به نوعی به انفعال بکشاند و زیر اسم طرح هایی مثل "آشتی ملی" یا "حل و فصل اختلافات در درون نظام" جنبش سبز را به روزمره گی و سرخوردگی و عقیم شدن بکشاند و در نهایت اینطور سرکوب کنند.

 

با این همه حرف های حسینیان نشان می دهد که گروه قدرتمندی در حکومت هستند که امیدوارند یکباره و با سرکوب خشن مقطعی و اعدام و بگیر ببند، به اصطلاح خودشان "این بساط را جمع کنند". . آقایانی هستند که آرزو می کنند بهانه ای برای خشونت مردم پیدا شود تا به اصطلاح کار را یکسره کنند. برای همین است که خوشبختانه یک توافق جمعی در جنبش سبز وجود دارد که موفقیت را در تدریجی بودن و مسالمت آمیز بودن فعالیت های جنبش می داند.

-----

 

در همین روزهای پرتنش و بگیر وببند مجلس ماده ی 23 لایحه ی حمایت خانواده را تصویب کرد. برای مردان 10 شرط پیش بینی کرده اند که بر طبق هر کدام از آنها می تواند زن دوم اختیار کند. این روزها محدودیت های بسیاری برای فعالیت فعالان جنبش زنان و جامعه ی مدنی وجود دارد. بسیاری از فعالان جنبش زنان یا در زندان هستند و یا در خطر دستگیری به بهانه های واهی اند. اما باید بتوان یک کار رسانه ای و آگاهی دهنده روی این لایحه و بخصوص ماده ی 23 آن انجام داد  که اینجا هم کار به ضرر زنان از هر دو جنبه یعنی هم سرکوب سیاسی و هم تصویب این لایحه در این شرایط تمام نشود.

این 10 شرط آقایان را در اینجا می نویسم (به نقل از نوشته ی خانم ناهید توسلی در سایت مدرسه فمینیستی):

1- رضايت همسر اول

 2- عدم قدرت همسر اول به ايفاي وظايف زناشويي

 3- عدم تمکين زن از شوهر مطابق با حکم دادگاه

 4- ابتلاي زن به جنون يا امراض صعب العلاج

 5- محکوميت قطعي زن در جرائم عمدي به مجازات يک سال زندان يا جزاي نقدي که بر اثر عجز از پرداخت منجر به يک سال بازداشت شود

 6- ابتلاي زن به هرگونه اعتياد مضر حال خانواده به تشخيص دادگاه

 7- سوءرفتار يا سوءمعاشرت زن به حدي که ادامه زندگي را براي مرد غيرقابل تحمل کند

 8- ترک زندگي خانوادگي از طرف زن به مدت شش ماه

 9- عقيم بودن زن

 10- غايب شدن زن به مدت يک سال    

بیانیه ی پنج نفر از نواندیشان دینی را که شامل 10 مطالبه ی حداقلی و اساسی جنبش سبز است حتما تا حالا خوانده اید. به نظر من این بیانیه همان چیزی است که بیانیه ی آقای موسوی باید می بود و نبود. جنبش سبز و مطالبات اش با حضور و فداکاری مردم به آنجا رسیده که آقای موسوی امروز بتواند باصراحت این مطالبات حداقلی را بیان کند. یا اگر هم بخاطر کم کردن فشار حکومتیان نمی توانست بعضی موادش را صریحا بیان کند (مثل ماده ی 10 بیانیه که همه ی مقامات باید انتخابی و مسئول باشند)، لااقل در بیان دیگر مواد و بخصوص نامشروع بودن دولت احمدی نژاد و تقلب بزرگ انتخاباتی باید خیلی بیشتر از اینها صریح می بود.

بهر حال یاران فکری آقای موسوی حتما چنین ضرورتی را حس کرده اند که فقط چند روز پس از بیانیه ی ایشان، این بیانیه ی جدید را نوشته اند.

 

اما چند نکته هم درباره ی مواد بیانیه ی پنج نفره:

- با توجه به گستردگی و تنوع آرا و اندیشه ها در جنبش سبز شایسته تر بود که این پنج نفر با افراد دیگری با اندیشه های متفاوت تماس می گرفتند و تنوع فکری جنبش سبز را بعنوان یک واقعیت موجود در پای نوشته شان منعکس می کردند. مواد این بیانیه آنقدر گسترده و صریح هست که بسیاری از اندیشه های حاضر در جنبش سبز به راحتی می توانستند امضای شان را پای این بیانیه بگذارند. من چند مثال مشخص می زنم: خانم شیرین عبادی، آقای لاهیجی، آقای حسن شریعتمداری، افرادی از اتحاد جمهوریخواهان و روشنفکران مستقل مثل آقای خانبابا تهرانی، دانشگاهیانی مثل حمید دباشی و ارواند آبراهامیان. این ها فقط چند مثال بود که همین حالا به فکرم رسید. در این دوره ی روابط اینترنتی می شد در مدت کوتاهی نام آنها را هم پای این بیانیه گذاشت.

 

- ماده ی 10 بیانیه به نظر من باید در واقع به بند اول منتقل می شد. چرا که بالاترین مقام کشور یعنی ولایت فقیه نه انتخاب مردم است، نه دوره ی محدودی دارد و نه به هیچ ارگانی پاسخگوست. اما تمام مسئولیت های اساسی را هم دارد. پس تغییر چنین وضعی مهم تر از استعفای دولت احمدی نژاد است. دولت احمدی نژاد و آن تقلب بزرگ محصول همین مطلق العنان بودن ولایت فقیه است.

 

- بیانیه به درستی بر آزادی همه ی زندانیان سیاسی و عقیدتی و دستگیرشده گان جنبش سبز تاکید دارد (بند 2). بیاینه در مورد جنایت ها و اعدام ها و شکنجه ها و تجاوزهای سال های گذشته هم ساکت نمانده است و می گوید (بند 6): "محاکمه عاجل شکنجه گران، قاتلان، آمران و عاملان جنایات گذشته بویژه چند ماه اخیر". این نقطه ی قوت بزرگی است چرا که خیلی ها متاسفانه ترجیح می دهند جنایات سال های گذشته را فراموش یا کمرنگ کنند.

 

- بند 4 بدرستی بر تقویت نهادهای جامعه ی مدنی مثل احزاب سیاسی و اتحادیه ها و سازمان های غیر دولتی تاکید دارد. با این حال به نظر من بیانیه باید در مورد وضعیت زنان روشنی بیشتری می داشت. همین حالا هم زنان در صف اول جنبش سبز حضور دارند و هزینه های سنگین می دهند. اما در قوانین و در اجتماع دچار محدودیت های شدید هستند.      

 

- بیانیه ای که در مورد احزاب و اتحادیه ها و رسانه های آزاد (بند 3) و دانشگاه ها حرف می زند، حتما باید بندی هم درباره ی حقوق قومیت ها داشته باشد. جای قومیت ها در جنبش سبز متاسفانه خیلی کمرنگ است. با اینکه وضع نابسامان کشور وقتی که به مناطق حاشیه ای کشور که قومیت های ما در آنجا ساکن هستند می رسد، اثرات خیلی بدتری برای مردم محروم آن مناطق دارد.  

 

اینها چیزهایی بود که امروز صبح با خواندن بیانیه به فکرم رسید. البته بیانیه هم بیان مطالبات حداقلی جنبش سبز است. وگرنه می شد لیست بلند بالائی را از مطالبات مردم را آورد. و خوبی آن این است که توانسته بیانیه ی آقای موسوی را صریح تر و روشن تر بازگو کند.

باید منتظر بمانیم و بازتاب این بیانیه را در رسانه ها ببینیم، هر چند همانطور که در ابتدا هم نوشتم جای نام بسیاری در پای این بیانیه خالی است، آنهم بدون مورد.

 

به نظر من دادن یک نظر قطعی درباره ی بیانیه ی 17 شماره ی آقای موسوی هنوز زود است. به دو دلیل:

اول: بخاطر اینکه آقای موسوی معمولا با مشورت عده ی محدودی از دوستان و همفکران خودش بیانیه ها و نظراتش را منتشر می کند، آنهم در یک شرایط خیلی محدود امنیتی. ما نمی توانیم بدانیم که آیا این بیانیه حاصل چانه زدن ها و فشارهای پشت پرده بوده است یا فقط پاسخ دادن به یک ضرورت سیاسی پس از ماجراهای روز عاشورا.

دوم: باید دید که روند رویدادها به کدام سمت می رود و موضع گیری جناح مقابل یعنی خامنه ای و سران سپاه و تمامیت خواهان چیست. در مقابل موضع گیری آنها، آقای موسوی احتمالا مجبور خواهد شد که برداشت صریح تری را از مواضع اش ارائه کند و راهکارهای مشخص تری را پیشنهاد بدهد. آنوقت می شود فهمید که آیا این بیانیه یک عقب نشینی بوده یا یک اتمام حجت یا یک مصلحت اندیشی تاکتیکی به نفع جنبش سبز مردم.

 

با این همه چند نکته را نمی شود در این بیانیه ندید:

آقای موسوی در بند اول پیشنهادهای اش آن صراحت لازم را در مورد عدم مشروعیت دولت و روی کار آمدن آن با یک تقلب گسترده و سازماندهی شده در بالاترین سطح، ندارد. هر چند که می شود با تفسیر و تاویل چنین برداشتی را کرد که هنوز آقای موسوی دولت را نامشروع می داند اما تا پیش از این با صراحت کامل بر تقلبی بودن این دولت تاکید می شد. چرا حالا باید با تفسیر و اما و اگر این را بیان کرد؟ یادمان نرود که شادروان آیت الله منتظری حتی تا جائر بودن و عدم مشروعیت آقای خامنه ای - بخاطر سرکوب وحشیانه و غیر انسانی مردم - پیش رفت.

 

در بندهای دیگر بیانیه، آقای موسوی به نظر من به بیان کلیات مطالبات مردم مثل انتخابات آزاد و مطبوعات آزاد و به رسمیت شناختن تنوع دیدگاه ها و اندیشه های مردم پرداخته است. ولی به نظر ایشان "حتی یک جوی کوچک زلال در این بین می تواند مغتنم باشد . ضرورتی ندارد همه بندها با هم شروع شود . مشاهده عزم در این راه بروشنی افق کمک خواهد کرد ". یعنی آقای موسوی در راهکارهای اش، معیار مشخصی را ارائه نمی کند که بتوان بر اساس آن عزم جناح مقابل را برای انجام اصلاحات اندازه گرفت. جنبش سبز مدت هاست که از این بیان خواسته های کلی خودش گذشته است. آیا اولین قدم برای نشان دادن عزم طرف مقابل، ابطال انتخابات و بر پایی یک انتخابات دوباره تحت شرایط روشن و کنترل شده نیست؟ پیش از این چنین راهکاری ارائه می شد. چرا حالا نه؟

 

یک نکته ی قوت بیانیه آقای موسوی به نظر من تاکید بر عدم ضرورت چانه زنی های پشت پرده و نامعلوم است، چیزی که حکومت گران جمهوری اسلامی از همان ابتدای روی کار آمدن حکومت به آن علاقمند بوده اند.

با همه ی اینها به نظرم هنوز زود است که بتوان یک برداشت قطعی ارائه کرد. من نه مانند روزبه میرابراهیمی درنوشته اش می توانم به هر دلیل و برهانی متوسل شوم تا ثابت کنم که بیانیه ی آقای موسوی یک عقب نشینی نیست و نه مانند ف م سخن می توانم با قاطعیت بگویم که این بیانیه حتما یک عقب نشینی صریح از مواضع گذشته است.

گویا باید چند روز دیگر منتظر باشیم.

 










وبلاگ های دوستان



Pages

Powered by Movable Type 4.261