آقای موسوی آیا این قانون اساسی می تواند محور اجماع میان مردم باشد؟

| 1 Comment

امروز در خبرها تازه ترین حرف های آقای موسوی در مورد "قدرت هویت بخشی قانون اساسی جمهوری اسلامی" آمده است.  محور اساسی حرف آقای موسوی این است که "قانون اساسی ایران این پتانسیل را دارد كه مردم از هر گروه و طیفی بتوانند دور آن حلقه بزنند و مطالبات خود را پیگیری كنند". و اینکه این قانون "خاصیت ایجاد اجماع میان اقشار مختلف اجتماع را دارد".

 

من مخصوصا نمی خواهم فرض را بر سیاست بازی آقای موسوی بگذارم به این معنی که ایشان این حرف ها را می زند تا حاشیه ی امنیتی خودش و جنبش مردمی را حفظ کرده باشد. اگر این فرض را بگذاریم آنوقت دیگر درباره ی هیچ چیز نمی شود حرف زد و همه ی حرف ها و نظرها را باید به بهانه ی مصلحت روز یکجا بپذیریم.

به نظر من قانون اساسی ما اتفاقا سالهاست که قدرت اجماع میان شهروندان ایران را از دست داده است. مسئله فقط بر سر دگراندیشان غیرمذهبی یا معتقدان دین های غیر رسمی کشور مثل بهائی ها نیست. اصولا روح این قانون اساسی تبعیض گذاشتن است میان شهروندان، هم از نظر باورهای شخصی شان و هم از نظر جنسیت شان. میلیون ها شهروند ایرانی سنی از حقوق برابر با شیعیان برخوردار نیستند. قانون اساسی به وضوح با ذکر "مذهب حقه ی شیعه" شروع می شود و از همان ابتدا مهر ناحق بودن را به بقیه ی شهروندان با هر دین و مذهب و باور دیگری می زند. این قانون اساسی حتی تمامی شیعیان را هم در بر نمی گیرد. در قانون اساسی ما شیعه ای به رسمیت شناخته می شود که باور به ولایت فقیه داشته باشد. و همین ولایت فقیه طبق اصول قانون اساسی از آن چنان اختیاراتی برخوردار است که عملا همه ی راه های ابراز و اِعمال نظر ملت بسته شده است.

 

آقای موسوی می گوید که "قدرت همیشه میل به مطلق شدن دارد". حرف درستی است. اما این مطلق شدن قدرت حاکمان فقط در حد یک هشدار اخلاقی یا حتی سیاسی نمی تواند بماند. در قانون اساسی کشور ما مطلق بودن قدرت ولایت فقیه نهادینه شده است. حالا چطور این قانون می تواند محور اجماع همه ی مردم باشد؟ طبق قانون اساسی ما قدرت در کشور در یک دایره ی بسته حول محور ولایت فقیه می چرخد. در این قانون اساسی وجود شورای نگهبان، هم بعنوان عامل تعیین کننده ی هر انتخاباتی و هم بعنوان تایید کننده ی اصلی قوانین مجلس کتبا و عملا وجود دارد. همین انتخاباتی که امروز با نتایج عجیب و وقیحانه ی آن رو به رو هستیم، یک طرف اش نتیجه ی حقوق غیر دموکراتیک شورای نگهبان است در قانون اساسی. از طرف دیگر مگر ما دوران اصلاحات آقای خاتمی را به یاد نداریم که مجلس ششم نتوانست حتی یک قانون منطبق با مردم سالاری را با تایید شورای نگهبان بصورت تصویب شده از مجلس بیرون بفرستد.

 

از طرف دیگر روح قانون اساسی ما طبق یک فرهنگ پدرسالار و برداشت سنتی از دین، نیمی از جامعه یعنی زنان را در چارچوب های سنتی تعریف می کند. آنجا هم که از برابری زن و مرد حرف می زند همه جا قید و شرط "با موازین اسلامی" را قرار می دهد که بتواند حقوق اجتماعی زنان را به بهانه های دینی خدشه دار کند. خود آقایان و بخصوص شورای نگهبان بارها گفته اند که پیوستن به «کنوانسیون رفع هرگونه تبعيض عليه زنان» با قانون اساسی ما ناسازگار است.

 

مردم سالهاست، از همان دوره ی آقای خاتمی، که تغییرات جدی را در قانون اساسی خواستار شده اند. خواسته ای که با این ساختار قانون اساسی اصولا شدنی نیست. یادمان هم نمی رود که خود آقای خاتمی در جواب دانشجویان گفتند "شعار تغییر قانون اساسی خیانت است".

پس چطور می شود که ما حالا بتوانیم این قانون اساسی را، حتی به صورت حداقلی، محور اجماع مردم بدانیم؟ اتفاقا شاید خود «خواست تغییرات جدی قانون اساسی» بهتر بتواند یک محور حداقلی برای اجماع مردم باشد.

 

تشکل سیاسی

آقای موسوی در همین سخنرانی شان در مورد تشکل سیاسی می گوید: "میخواهیم با یك مركزیت كوچك سیاسی متشكل از برخی چهره های سیاسی زمینه تولد یك هویت بزرگ اجتماعی را ایجاد كنیم".

به باور من آنچه که امروز جنبش مدنی مردم بیشتر از هر چیز به آن نیاز دارد یک جبهه ی فراگیر از گرایشات مختلف فکری و جنسیتی و قومی در میان مردم ایران است. منظور از یک مرکزیت کوچک سیاسی چه می تواند باشد؟ آیا این مرکزیت یک جبهه است؟ یا یک جمع محفلی تعدادی از خودی های نزدیک به آقای موسوی؟ آیا این کوچک بودن می تواند بهانه ای برای حذف دیگران از آن باشد؟ آیا اگر این مرکزیت کوچک فقط از نزدیکان و دوستان هم اندیش آقای موسوی تشکیل بشود، چرا باید انتظار داشت همه ی شهروندان ایران از آن حمایت کنند؟ آیا این خودش بتدریج باعث بدبینی مردم به آن مرکزیت کوچک نخواهد شد؟ مگر همه ی مردم، همه ی شرکت کنندگان در جنبش سبز باورهای شان و مطالبات شان یکی است؟ و اصلا چرا باید یکی باشد؟ برای همین است که فکر می کنم جبهه ای که بتواند آیینه ای واقعی از تکثر شهروندان کشورمان باشد بهتر می تواند مایه ی اجماع مردم شود.

 

اگر بگوییم که امکان تشکیل چنین جبهه ای از نظر امنیتی مشکل دارد، من می پرسم چرا فکر می کنید که تشکیل مرکزیت کوچک آقای موسوی می تواند مورد تایید آقایان حکومتی و اطلاعاتی قرار بگیرد؟

مگر مثلا درخواست آقای خاتمی برای رفراندوم که خواسته ی جالبی هم هست، می تواند لزوما عملی باشد چون آقای خاتمی گفته اند؟ ما که می دانیم روش رفراندوم کردن برای هر مسئله ای، طبق قانون اساسی از مسئولیت های رهبر است. یعنی بدون تایید رهبر اصلا رفراندومی در کار نخواهد بود.

 

امیدوار باشیم آقای موسوی با وجود همه ی محدودیت ها با دیگر متفکران و شخصیت های سیاسی با گرایشات مختلف مراوده و صحبت داشته باشند. آقای موسوی برای دیدار به خانه ی سهراب اعرابی که در تظاهرات این چند روزه بدست نیروهای امنیتی کشته شد، رفته بودند. امیدوار باشیم ایشان مطالبات و گرایشات مردم را در ذهن شان ثبت کنند و به این بیاندیشند که مدیریتی برای این جنبش مردمی مناسب است که بازتاب دهنده ی گوناگونی مردم حاضر در این جنبش سبز باشد.           

 

1 Comment

کاملا با نظرات شما موافقم بخصوص اشاره تان به «تشکل سیاسی» بسیار بجاست. «حلقه کوچک» اطرافیان آقای موسوی براحتی قابل کنترل و نیز قابل حذف است و از حاشیه امنیتی نیز به همین دلایل برخوردار خواهد شد. از طرفی نظام تشکل وسیع مورد نظر شما را نمی پذیرد که در این مورد چه بسا آقای موسوی نیز با «نظام» همنظر باشد. به نظر من باید یک جبهه وسیع، دقیقا با همان مشخصاتی که یاد کردید به هردوی اینها، یعنی هم موسوی و هم نظام تحمیل کرد. موسوی امروز همان نیست که موسوی دوماه قبل. او نیز به زور همین فشارهای اجتماعی شده است موسوی امروز و ما میتوانیم هم او را تبدیل به موسوی مناسب آن جمع وسیع گردانیم و هم میتوانیم این امر را به رژیم تحمیل کنیم تا ببلعد

فرم نظرها










وبلاگ های دوستان



Pages

Powered by Movable Type 4.261